پايگاه اطلاع‌رساني آيت الله سيد حسين كاظميني بروجردي تحت نظر دفاتر ايشان در اروپا

بخش آرشيو سايت

آيت الله العظمي آقا سيد محمد علي كاظميني بروجردي

پدر آيت الله سيد حسين كاظميني بروجردي

 

مقدمه

گفتارى به مناسبت اوّلين سالگرد شهادت ايشان

دوّمين سالگرد در فراق مربّى عرفان عينى

اعلاميّه‏ى سوّمين سالگرد ، مقارن با سيزده رجب‏المرجّب

گرامى ‏داشت چهارمين سال فقدان فقيه اهل‌البيت

پنجمين سال در فراغ مبلّغ آزادگی و مبشّر عدالت و تجسم ایثار و اخلاص

عمرى تأليف و تلاش در دفاع از تشيّع

مقدّمه‏اى بر كتاب زندگينامه‏ى مرجع زاهد

نظرى بر دوران زندگى آن حضرت

گزيده‏هايى از سخنرانى فرزند ايشان، آيت الله سيد حسين كاظميني بروجردي

تذكره‏اى از دلهاى تفتيده

دريچه‏اى به شهر خاطرات

تأليفات و آثارقلمى

منشورات مقدّس نور، از ديدگاه بزرگان

سروده‌هائي در رثاي ايشان

 

مقدمه:

 

تولد: 1303 شمسي، 1924 ميلادي

شهادت: 1381 شمسي، 2002 ميلادي


وي از مراجع ديني و علماي معروف زمان شاه بود، كه بيش از 30 كتاب در موضوعات مختلف اسلام اصيل تاليف نموده است.

دكتر (ه) كه از ارادتمندان ايشان بوده ميگويد:

ايشان از نزديكان آيت الله العظمي طباطبائي بروجردي (مرجع بزرگ شيعه) بود.
اين روحاني مردمي و دلسوز، ‌
بيش از نيم قرن در پايتخت ايران، به كتابت و جوابگوئي و خدمت به مردم مشغول بود.
كثرت تأليفات و منابر جذاب ايشان در زمان شاه فقيد، وي را  به چهره‌ي شناخته شده‏اي تبديل نموده بود.

عدم همكاري اين مجتهد آزاده با روحانيون انقلابي، باعث تنفر آنها از وي شد و به همين علت، بعد از انقلاب سال 57، ايشان جزو علماي مغضوب و معاند حكومت به حساب مي‌آمد.
در طول دوران انقلاب تمامي پيشنهادات مالي و اعتباري كه براي خريدن او داده مي‏شد را رد مي‏نمود.

اين مجتهد جامع الشرايط،
از اسرار و اخبار ناگفته‌ي بنيانگذار انقلاب در حد جامعي اطلاع داشت و بعضي اوقات نيز حقايقي را به نقل از آيات عظام طباطبائي بروجردي، شيخ عبدالنبي نجفي عراقي و مرعشي نجفي بيان مي‌نمود كه در آن افشاگريها، اثبات مي‌شود ماموريت اصلي خميني، سرنگوني اسلام و نابودي تشيع بوده است.

وي از قضاوتهاي عجولانه مردم كه عملكرد روحانيون دولتي را به حساب خدا و پيامبران مي‌گذارند مي‌گريست و آرزويش اين بود كه روزي بتواند واقعيتهاي دهههاي گذشته بنيانگذار انقلاب و روحانيون قدرت‌طلب حاكم بر ايران را به سمع و نظر مردم برساند و رفع ابهام از انديشه ايرانيان نمايد، ولي افسوس كه تا زنده بود تحت آزار و تحديد و تهديد بود و‌ در تصفيه حساب‌هاي نهائي، در 27 مرداد 1381 (18 اوت 2002) در بيمارستان مدائن تهران به دست وزارت اطلاعات به قتل رسيد و حتي لباسهاي خوني ايشان را به خانوده‌اش تحويل ندادند تا مدرك جرمي باقي نماند و مانع برگزاري مراسم يادبود شدند و در اوائل پائيز سال 1385 (2006)، مقبره‌ي ايشان در مسجد نور ميدان خراسان تهران را تخريب كردند تا نام و ياد ايشان را خاموش كنند.


كيفيت قتل به اين صورت بود كه ايشان در پي تشديد ناراحتي قلبي در مرداد 1381 در بيمارستان سوم شعبان تهران، بستري شدند و چند روز بعد به بيمارستان مدائن كه امكانات بهتري داشت منتقل شدند، در نيمه شب مذكور سوزن سرم را از دست ايشان كندند كه باعث خونريزي از بدن ايشان شد، ساعاتي بعد به خانواده‌ي ايشان وخامت حال او را گزارش دادند و بلافاصله آنها در بيمارستان حاضر شدند، هيچ يك از مسئولين بيمارستان، مسئوليت اين خونريزي را به عهده نگرفت و توضيحي قابل قبول در كيفيت قتل ارائه نداد. ترس از تهديدهاي وزارت اطلاعات باعث شد تا كاركنان و مسئولين مربوطه، از هرگونه همكاري براي كشف حقيقت سر باز زنند.

بخشي از كلماتي كه در آخرين لحظات، از آن مرجع مظلوم شنيده شد، اين بود:

ساعاتي قبل، تمام بدنم پر از خون بود، لباسهاي غرق در خون را از بدنم جدا كردند!

 

هيچ يك از رسانه‌ها و جرايد داخلي اجازه پيدا نكردند كه خبر ارتحال ايشان را حتي به عنوان فوت، منتشر كنند و اين در حاليست كه درج اخبار فوت و تسليت در همه روزنامه‌هاي داخلي براي همگان آزاد است.

 

آري، در سحرگاه يكشنبه 27 مرداد 1381 قلبى از تپش ايستاد كه هرگز در طول حياتش براى غير حق نتپيد. به راستى كه كلام پدرش سيّدالشّهدا را تازه كرد كه در شب عاشورا مى‏فرمود: يا دهرُ اُفٍّ لَكَ مِن خَليلٍ، اى روزگار، چگونه دوستان خدا را از جامعه جدا مى‏سازى.



 

 

http://dadkhast.blogspot.com 

 

 

گفتارى به مناسبت اوّلين سالگرد شهادت ايشان:

سالگرد شهادت مظلومانه‏ى مرجع رافض دنيا، مطيع امر مولا، مبلّغ بى‏مزد و مواجب و منادى اهل‏البيت را در حالى گرامى مى‏داريم كه جگرهايمان سوخته و زبانهايمان بريده و چشمهايمان خشكيده و دستهايمان بى‏رمق و انداممان خميده گشته است. چه زيبا الگويى بود آقا سيّد محمّد على، وجودش آئينه‏ى علوى، كلامش تبلور نبوى، عصبيّتش غيرت فاطمى، احساسش حال و هواى حسينى، نهيبش صادقى، عزلتش كاظمى، جودش تقَوى و تبليغش مهدوى بود، بودنش احياگر فرقانى بود و رفتنش بيانگر خلق و خوى اصحاب كهف. آنگاه كه در خلوت به درب منزل چشم مى‏دوخت، انتظار از سر و رويش مى‏باريد و آن هنگام كه به نماز مى‏ايستاد، ميدان تعشّق ربوبى را بى‏رقيب مى‏كرد، واى كه او مجهول‏القدر در بين خوديها بود و ناشناخته‏ترين عارف عامل در دهه‌هاي اخير گرديد.

براى خاندانش يك‏سال گذشته تنها مسئله‏ى داغ و مصيبت مطرح نبود كه آن معلّم مهربان همواره در سفر بودن را به فرزندانش يادآور شده، امّا بليّه‏ى اعظم در فقدان اين كوه استوار و مصمّم در اعتلاى مكتب امامان حقّه، بحرانهاى روحى و جسمى بازماندگانش بود كه هرروز به دست دشمنان اين فقيه سازش‏ناپذير، براى عزيزانش به وجود مى‏آمد. تنور مصائب ثقيل، هر از چندى داغ مى‏گشت و آه جگرسوختگان را درمى‏آورد. به راستى چه تلخ است قهوه‏ى زهرآگين زمان، آنگاه كه اولياء گمنام در عصر غيبت مى‏نوشند و تازگى رنجهاى آل‏اللّه را سبب مى‏شوند.

اينك اى پيروان و ياران و دوستان آقا سيّد محمّد على، سوزوگداز روضه‏ى هزار و سيصد ساله‏ى ابى‏عبداللّه، به عينيّت آمده و داستان زندگى و ارتحال ميراث‏بر شجره‏دار آن مقتول ممنوع از آب و محروم از كفن، سينه‏هاى منتظران منتقم موعود را مالامال از اندوه و افسوس مى‏نمايد و قلب ناتوان بچّه‏هايش در هر ضربه‏اى كلامى را از آن يار سفر كرده زنده مى‏كند كه بارها مى‏گفت: به سران زر، پاسخ منفى مى‏دهم و مى‏دانم كه بر اين اصرار به اجدادم ملحق مى‏گردم، و آن‏زمان كه از عقربه‏ى سنگين زمان خسته مى‏شد، با اشك و التماس رو به آسمان مى‏كرد و مى‏گفت: خدايا، بس است ديگر، و با بغض و ضجّه ادامه مى‏داد: الهى عظم البلاء.

فضاى منزلش متراكم از اخلاص در عبادات اوست و يك گيرنده‏ى دست‏نخورده‏ى فطرى چه خوب مى‏تواند انفاس آن سيّد مستند را قبض كند. ما در كنار گُلهايى كه او پرورش داده مى‏نشينيم و با روح بلند و جبروتى او هم‏آواز مى‏شويم و صداى زيباى آن باغبان معرفت‏اللّهى را مى‏شنويم كه به گوش هر گُلى زمزمه مى‏كرد: اللّهمّ طالَ‏الْانتظار و صَعُبَ بِناالْانتِصار، خدايا، چه‏طولانى شد غيبت منجي، ديگر قدرتى براى دفاع از آرمان پيامبران نداريم و توانى در ابلاغ پيام ازلى براي دلسوزان دين و معنويت باقى نمانده است.

 

دوّمين سالگرد در فراق مربّى عرفان عينى:

عصازنان به سمت مسجد نور مى‏رفت و پاسخ ابراز احساسات مردم را مى‏داد و با مهربانى و شكيبايى به جواب سئوالات سائلين مى‏پرداخت، اين پدر سالك، قبل از خروج از منزل، جيب‏هايش را از وجوه درشت انباشته مى‏كرد تا در ديدار با فقرا، دست رد به سينه‏ى آنها نزند و پيش از اعلام نياز گرفتاران با آنها مصافحه كرده و پولها را در دستانشان قرار مى‏داد.

به عنوان يك رافض دنيا كه تبلور ديدگاه علوى در عصر يخبندان دينى بود، همواره پيشتاز مقابله با اسارتهاى مادّى بوده و با تمام وجود به منازعه با فريبندگى‏هاى كاذب خاكى مى‏پرداخت و بهترين خصيصه‏اش طرد همه‏جانبه‏ى علائق پوچ دنيوى بود كه در سراسر حيات تابناكش تشعشع داشته و ما امروز ميراث‏بر چنين ثروتى هستيم و به آن افتخار مى‏كنيم. آيا به راستى تاكنون به جذبه‏هاى سنگين مالى فكر كرده‏ايد كه چه‏سان مى‏توان خود را از تارهاى عنكبوتى آن آزاد كرد و نسبت به نوسانات تحميلى و همه‏جانبه‏اش، ايستادگى نمود؟

مولاى آزادمردان و نسخه‏ى مفرده‏ى ايثارگران و الگوى شهيدان مى‏گويد: مردم عموماً بندگان دنياى خوش‏خط‌ و خالند! و در اين راستا، تماميّت موجودى خود را هزينه مى‏كنند، يعنى روح و جسم و نفْس و زواياى وابسته به آن را دو دستى تقديم به مقطع گذرا و بى‏اعتبار دنيا مى‏نمايند و در پس اين جان‏سپارى، جهانى از قساوت و خباثت و خيانت و قباحت را به نمايش مى‏گذارند، پس آنگاه كه معلّم عارفان واصل و تاجدار منصب ولايت غدير، علىّ مرتضى مى‏گويد: حُبُّ الدُّنيا رأسُ كُلِّ خَطيئَةٍ، تيغ جرّاحى نفسانى را به مهمترين غدّه گذاشته و ريشه‏ى مطامع منفى را نشانه رفته، چراكه دنياپرستى، كليد هر نوع هرزگى و فاجعه است كه تاريخ گذشته را مملوّ از حوادث خونين نموده و مجالى را در تنفّس متعالى و متجلّى ماورائى نمى‏دهد.

به همين علّت است كه يكى از شرايط احراز مقام ولايت تشريعى در عهد غيبت، به نصّ تخصيص امام عصر، مخالفاً لِهَواه بوده كه به مفهوم پشت‏كردن به هرچه كه حال و هواى دنيوى را تشكيل مى‏دهد مى‏باشد و كسى كه از هواى نفْس تهى شده، صدالبتّه كه در روند زندگى مشترك، حقّ‏النّاس را رعايت كرده و نسبت به حقوق جامعه، متجاوز نخواهد بود و همگان در مماشات با او از مصونيّت اخلاقى و روانى برخوردار مى‏باشند.

فراز ديگرى از قانون مرجعيّت كه به آخرين نايب خاصّ مهدوى تقرير گرديد: صائِناً لِنَفْسه است كه معناى كنترل نهانگاهى دارد و در اين مرتبه، يك شريعتمدار، دنيا را به چشم دَنى كه مادّه‏ى اوّليّه‏ى آنست نگاه مى‏كند و از آلاينده‏هايش دورى مى‏گزيند. مظاهر دنيا در شهوات مالى، جانى و فانى خلاصه شده و زيرمجموعه‏اى گسترده دارد كه ابليس با هزاردستان به اغواى آدمى آمده و براى انحرافات اعتقادى و اعتبارى بسترسازى مى‏كند، وقتى كه دنيا براى شخصى بت شد، جاه‏طلب مى‏شود و براى حفظ و تداوم و گستره‏ى آن، به هر عملى دست مى‏زند و تا فرعونيّت نيز جا دارد كه پيش رود. خصوصاً در وجود يك روحاني كه قاعدتا بايد منادى آخرت باشد اگر اين معضل پديد آيد وى را به فجايع دهشتناكى مى‏كشاند كه نبىّ مكرّم فرمود: اِذا فَسَدَ العالِم فَسَدَ العالَم، اگر عالم، طلايه‏دار مادّيّات شد، جهانى از اعتقادات را به ويرانى مى‏برد و مخصوصاً اگر در جايگاه رفيع نيابت عام باشد، باعث انحراف افكار متديّنين مى‏گردد كه متاسفانه بروز آنرا در عصر كنوني به وفور مي‌بينيم. بنابراين، وجود عارف باللّه و فانى فى حُبّ اللّه و مطيع لِاَمر اللّه در زمان حاضر، سند قوى و دليل واضح و برهان ناطق در اثبات هويّت الهى شجره‏ى طيّبه‏ى فاطمى است و هركس كه بگويد تمثيل‏گيرى و مصداق‏طلبى از اهل‏البيت به علّت دورى زمان، غير قابل نسخه‏بردارى است و بايد از مصادر عينى و زمانى معاصر، تطابق فكرى و عملى جوئيم، بايد بداند كه در دوره‏ى ركود بازار وحى، سيره‏ى اين فرزند خلَف حسينى، احتجاج جبهه‏ى معتقدان صدّيق و مخلص است، كه ابلاغ حقيقت مى‏كند و اِشعار واقعيّت مى‏نمايد و افشاى عدالت مى‏كند تا ايرادگيران و مغرضان مكتب حقّه نگويند كه نمى‏دانستيم و نيافتيم، و بهانه‌جوئي را از مراجع دنياطلب سلب كند.

از روايات بسيارى استفاده مى‏شود كه اولياى خدا، همواره در غربت و انزوا هستند و اوتاد عصر را به تبليغشان نمى‏برند و اهل زمان در شناخت گوهرهاى ناياب واصل به ماوراء عاجزند و ما در نشئه‏ى عرفانى اين مرجع زاهد، عيناً به اين رموز و اسرار ربوبى واقف گشتيم، چراكه با وجود دستگيره‏هاى تبليغى در نوع  خطابت و كتابت، شخصيّت ايشان از انظار عمومى مخفى بود و خلوتگاه بيتش تخليه‏خانه‏اى براى عروج ملكوتى‏اش بود و هرگز مايل به معاوضه‏ى آن با جاروجنجالهاى سياسى نبود و مدال بى‏نظير مهاجرٌ اِلى رَبّى را به ثمن‏بخس ريالى نمى‏فروخت.

اين پناهگاه محرومان، در زندان خانگي‌اش آنچنان تسبيحى را زمزمه مى‏كرد كه تردّد ملائك را به احساس بيننده مى‏كشاند، همنشينان آن وارث كبريائى در ايّام مختلف، پرواز او را در مدخل فرامحيطى لامكان، ملاحظه كرده بودند و حلول جوهره‏ى جبروتى را در كالبد استخوانى وى مشاهده مى‏نمودند، تكلّمات دائمى او با موكّلين سرمدى و حجاب‏گيرى اين نخبه‏ى ذرارى علوى، از تردّد فرشتگان اجابت، آينده‏نگرى را به سهولت آورده و داورى را در قضاياى فِتن آخرالزّمان به معرفت گرفته و خطّ مشى اولوالالباب را تداوم داده و تشرّفات عديده را ظاهر نموده بود و در پروازهاى درون‏صلاتى، صعود ژرف و گرانبهايى را تشكيل مى‏داد كه نمازگزار را به مفاهيم والاى الصّلاةُ مِعراجُ المؤمن ارتقاء مى‏دهد، اقامه‏ى نمازهاى طولانى و طاقت‏فرسا در دفع آفات اجتماعى و رفع بليّات عمومى، از اعمال شاقّه‏ى آن رفيق ازلى بود، گاه در تداوم ركعات ثقيل آن عروج عرفانى، بيهوش مى‏شد و از آن طريق به رؤيت‏الحق مى‏نشست و خالى از هياهوى اطراف مى‏گشت.

اخلاقش نيكو و نگاهش نافذ و گامش استوار و دستانش كريمانه بود، در برابر اختلافات سليقه‏اى، با لبخندى معنى‏دار از حقوق خود عقب‏نشينى مى‏كرد و در مقابل اصول اعتقادى و اعتبارى، جسورانه و موقّرانه و جانانه مى‏ايستاد.

تمامى سلّولهاى درونى آن سيّد مستند، افشاگر عصبيّت اجدادى بود و از تهديدهاى مدام و پياپى نمى‏ترسيد، به كرّات به مخاطبين خود مى‏گفت: آمده‏اند تا مرا بخرند، ولى به آنها غضب كرده‏ام، مرا به نابودى خوانده‏اند و به همگان مى‏گويم كه آمده‏ايم براى رفتن و نيامده‏ايم براى ماندن، اگر فرزند امامان حقّه هستم به راهشان و طريقه‏ى رفتنشان مى‏روم و اگر ناخَلفم، در ناز و نعمت مى‏خرامم و همچون علماي قدرت‌طلب، قالب تهى مى‏كنم. آخرالْامر، همان شد كه مى‏خواست، هماره فرياد مى‏زد و اكنون، نعره‏ى پراحساسش بر در و ديوار بيت شريفش منقوش است كه نهيب مى‏كشد: مى‏گويند تو را مى‏كشيم و من مى‏گويم اَلخيرُ فى ما وَقع!

وقتى كه براى آخرين بار به ديدنش در بيمارستان مدائن رفتم، با منظر معراجى به من گفت: ساعاتي پيش، لباسهايم پرخون شد، ولى بلافاصله از تنم خارج كردند. آري، هرگز آن لباسهاى خونين را به خانواده‏ى نگرانش نشان ندادند، چون نمى‏خواستند ضميمه‏ى اوراق تاريخ شود و سندي بر عليه قاتلين باقي بماند.

با آن‏كه اهل سكوت بود و هرگز روى داشته‏هايش مانور نمى‏داد، امّا رندان دِير و حال، از حركات و سكناتش، پى به محاضر پنهانى و مراتب جبروتى او مى‏بردند. بارها معروض داشته‏ام كه اگر آن قدّيس كهفى، نسبت پدرى با حقير نداشت، هرآينه آنچه را كه در تكوين مقامات حلوليّه‏ى او بود و پرده‏گشايى از آن، با درايت ظاهرى بنى‏آدم، نامأنوس و حتّى سبب توحّش قلوب منكرين مى‏گشت، بازگو مى‏كردم، تنها ترسيمى كه از مجموعه‏ى زندگى آن فقيه فقيد مى‏توانم در اذهان مخاطبين كاوشگر بكشانم آنست كه بگويم: هنوز هم خطوط قرمز ناهمگون زمان و مكان و افكار، اذن ورود به انوار نافذه‏ى آن مجتهد مجاهد عابدى را نمى‏دهد و شايد قسمت باشد همان طورى كه آن پدر بصير و سميع و بشير و نذير، اسرار بي‌‌پاياني را به گور برد ما نيز حقايق اين ادوار را به برزخ ببريم.

در بين زائران اين خدمتگزار صالح و صادق و ثابت‏قدم اهل‏البيت، معدود ره‏يافتگانى ديده مى‏شوند كه جبران مافات كرده و از موكّلين حائل حريم كاظمى، كسب معارف شمسائى نموده و بدون نياز به آلت كلامى، گفت و شنود كافى در ابواب مراوداتى را قبض و بسط مى‏نمايند. روح بلند آن نايب به حقّ سرمدى، همواره ناظر بر تعبّدات پيروان خويش است و حاضر در محافل توسّلاتى گرفتاران مى‏باشد و تا سالهاى باقيمانده از عمر طبيعى او، هميشه يار غار اهل سر خواهد بود.

از تواضع جِبِلى او، همين بس كه در منزل، همپاى همسر در اداره‏ى امور داخلى خانه زحمت مى‏كشيد و در حين اشتغالات رياضتى، تهليل رب مى‏كرد و تسبيح حبيب قديم مى‏نمود و تكبير حضرت دادار مى‏سرود. خانه‏اش، ميهمانسراى خاصّ و عام بود و بر سفره‏اش ريز و درشت از اقوام و آشنايان و ارادتمندان مى‏نشستند، غذايش ساده بود، ولى از ميهمان با جانش پذيرايى مى‏كرد.

او بنيانگذار مركز اشاعه‏ى فرهنگ صادقى در پايتخت بود و هنوز هم پس از نيم‏قرن مجاهدت فكرى و عملى، خاشعانه و بدون چشمداشت، تراكم امواج صوتى تصويرى او در فضاى ميدان خراسان مشهود است و در و ديوار مسجد نور، نمى‏تواند آهنگ مناجات اين فرشته‏ى به صورت انسانى را غبارگردانى كند و مريدان و مقلّدان آن واسطه‏ى فيض ربّانى را از خود دور نمايد.

با آن‏كه دهه‏هاى پياپى از مصاحبت با او در كنار علما و عرفاى عظيم‏الشّأن تهران مى‏گذرد ولى انگار كه همين چند روز قبل بود كه در اطاق مباحثات و مخاطبات آنها بودم و ياد آن فيوضات جارى بر اندامم، جوش و خروش مضاعف و مطلوبى را به تن ناتوان و رُخ غمزده و هواى بى‏حالم مى‏دمد.

روزهايى كه پهلوى پدر در كنار اعاظمى چون آقا سيّد احمد خوانسارى، آقا شيخ محمّد غروى كاشى، آقا شيخ زين‏العابدين سرخه‏اى، آقا شيخ محمّد تقى آملى، آقا سيّد محمّد بهبهانى، آقا سيّد احمد شهرستانى و ديگر فقهاى نامدار و واصل مى‏نشستم و از ارتباطات قدسى مشترك ايشان بارور مى‏شدم، خاطرات نشستهاى ممتد و متعدّد پدر با پدربزرگم را كه حافظه‏گردانى مى‏كنم و جايگاه خود را به عنوان شاگرد و عصاره و فشرده‏ى نفوس مطهّرشان بررسى مى‏نمايم، مى‏بينم كه چقدر آفريدگارم بر اين فقير و ذرّه‏ى ناچيز، منّت گذاشته و جاى مباركى را در گردونه‏ى هستى برايم تقدير نموده كه به تمامى زحمات ازمنه‏ى گذشته مى‏ارزد و اذيّت روزگار و آزار سياستمداران مدعي ديانت را عوارض شايسته و بايسته‏اى براى چنين دريافتى‏هايى مى‏بينم، پدربزرگم مرحوم آقا سيّد طاهر كاظمينى بروجردى، با همه‏ى وقار علمى و كمال عينى و جمال نفسانى در برابر فرزند لايق و عزيزش كرنش مى‏كرد و بارها مى‏گفت: من هميشه به ارشادات و الطاف حاج آقا سيّد محمّد على نيازمندم، گاه در بحبوحه‏ى مجادلات برهانى و مكالمات عينى، اين دو بزرگوار را آن چنان توفنده و خروشنده مى‏ديدم كه بر خود مى‏لرزيدم و به گوشه‏اى از خانه پناه مى‏بردم!

در هر فرصتى كه در غياب پدر به بروجرد مى‏رفتم، به نصايح و مواعظى از ناحيه‏ى پدربزرگم در باب مراودات ماورائى با پدرم مى‏رسيدم كه پرده از ماوقع احوال خاصّ آن پيشواى حق‏جويان مى‏گرفت، ولى افسوس كه انسان تا گوهرى دارد قدرش را نمى‏داند و آنگاه كه گوهر تابناك از دست مى‏رود به جزع و فزع مى‏افتد كه اى كاش، اى واى و  اى داد! البتّه بارها به زبان طنز و طعن مى‏گفت: بعداً از اين فرصت‏كشى‏ها و وقت‏گيريها نادم خواهيد شد و تأثّر بى‏بهرگى از ايّام كنونى را خواهيد برد، چنين شد و اكنون بار سنگين ندامت بر دوشهايمان را در همه‏ى ثانيه‏هاى اين دو سال سخت، احساس مى‏نماييم.

چگونه از ياد مى‏برند مردمى كه در جلسات توسّل او در شبهاى جمعه‏ى مسجد نور، شركت مى‏كردند و امواج اجابتى و انوار هدايتى و افواج ماورائى را ملاحظه مى‏نمودند و به اتّصالات مكرمتى و ارتعاشات مرحمتى يزدانى مى‏رسيدند، گرچه بسيارى از مأمومين آن زاهد رافض به لقاءاللّه پيوسته‏اند، امّا هنوز هم بسيارى از مؤمنين در ساير محلّات شهر وجود دارند كه زمانى را در معيّت امامت و خطابت و كتابت ايشان سپرى كرده‏اند و آلبومى از خاطرات فراموش نشدنى دارند. خيلى از متموّلين محلّى را مى‏شناختم كه به خاطر همنشينى و همسايه بودن با آن فرزند خلف نبوى، با وجود تمكّن مالى به خيابانهاى بالاى شهر نقل مكان نمى‏كردند و مورد ايراد و اعتراض خانواده و فاميل خويش قرار مى‏گرفتند.

در طول عمر با كفايتشان، بارها مورد توطئه‏ى دشمنان قرار گرفتند و به انحاء مختلف به تهاجمات سوء و خائنانه‏ى مغرضين و ملحدين رفتند، ولى با استعانت از آباء گرام و اجداد كرام، به شفا آمدند و از مرگهاى حساب شده رهيدند، امّا در ايّام پايانى زندگى، خلاصى از دوران تجارت دين را آرزو مى‏كردند و آمال پيوستن به پدران معصوم را بروز مى‏دادند و فزت و ربّ الكعبه را زمزمه مى‏نمودند.

زمانى كه در سنگر قلم به دفاع از تماميّت تمدّن عرش، شب و روز را در نوشتن و جهاد علمى به هم مى‏دوختند سر از پا نمى‏شناختند و بى‏وقفه از حيثيّت تشيّع پاسدارى مى‏نمودند، در اثر فشارهاى جسمى به بيماريهايى مبتلا شدند، ولى بيمارى، مانع از ايثار او در معركه‏ى فرهنگ نگرديد و با اعضاى نحيف خود، از نواميس شيعه در تهاجمات شرقى و غربى محافظت مى‏كرد، دورانى كه برخى از روشنفكران به تحريك مراكز فراماسونرى بين‏المللى به مآخذ دينى ما حمله مى‏نمودند و اقشار جامعه را به اشتباه مى‏انداختند و نسل جوان را به دام بافته‏هاى بى‏مغز و نغز خويش مى‏انداختند، يكباره به ميدان فتنه‏ها درمى‏آمد و با ترفندهاى تبليغى معاندين، درمى‏آميخت و صحنه‏ى مقابله و محاجّه را داغ مى‏نمود و وقتى كه كار از حيطه‏ى استدلال و منطق خارج مى‏گشت، رو به اسلحه‏ى مباهله مى‏آورد.

آرى، اين افسرِ مدال از ربّ ودود گرفته، در پادگان انتظار، مايه از روح و جسم و نفْس خويش گذاشت و به منتهاى فناى سماوى رسيد تا آنجا كه دل از هرچه غير او بود خالى كرد و به خواسته‏هاى مادّى و خاكى پشت نمود و كرسى رضا را تصاحب كرد و سكوى سِلمٌ لِمن سالَمَكُم را به خود تخصيص داد. ما امروز در حالى به دوّمين سال فقدان او مى‏نگريم كه هرگز جايش در اجتماع منتظران خالى نبوده و سينه‏هاى بسيارى، رسانه‏ى جمعى و جارى او در عرفان عينى است، كتابهايش كشتىِ نجات گمراهان است، بيتش مأواى عاشقان ائمّه‏ى طاهرين است، نامش خاطره‏انگيز فرازهاى پررنگ نبودِ ولىّ عصر مى‏باشد، يادش اشباع‏كننده‏ى توسّلات بينوايان و زمين‏خوردگان خواهد بود، مسجدش مأمن وحشت‏زدگان از عقوبت پايانه‏ى غيبت است، مزارش تجلّيگاه افاضات ليالى متبرّكه است و خاندانش مظهر كرامات تشنگان ابديّت خواهند بود.

سيّدحسين كاظمينى‏بروجردى، مرداد1383.

 

اعلاميّه‏ى سوّمين سالگرد ، مقارن با سيزده رجب‏المرجّب:

تقارن سالگشت رحلت فرزند رسوال‌الله، عارف عينى، مجتهد زاهد و فقيه رافض، با ميلاد مولى الكونين، خير البريّه، ميزان الحق، فاروق اعظم و قَسيم النّار و الجنّة، اسد اللّه الغالب علىّ‏بن ابى طالب عليه مِن الصّلواة اَفضَلها و مِنَ التَحيّات اَكمَلها، روز پدر را به تراژدى غم‏انگيز فرزند مظلوم و مغضوب، دمساز نموده است.

از معاجز علوى آن است كه در هر چند دهه‏اى از زمان، مظهرى از خصائص مرتضوى و فضائل حيدرى، در قالب فرزندى از شجره‏ى طيّبه‏ى فاطمى تبلور نموده تا حجّت حق در مرور تاريخ مكدّر نشود و برهان شيعى در تكرّر اوراق تقويم مستهلك نگردد، زيرا كه آدمى در مطالعه‏ى سنّت محمّدى و سيره‏ى امام منصوص، نياز به الگوهاى زمانى دارد تا به عين‏اليقين برسد و چنانچه در حدّ علم‏اليقين بماند، نمى‏تواند از چالشهاى مقطعى و موضعى خطير عبور نمايد. بنابراين، تفسير عملى و علنى نهج‏البلاغه، به عهده‏ى سادات مستند و غيور است تا رسالت آباء و اجدادى را به عينيّت بكشانند.

و اينك آينه‏ى تمام‏نماى اميرالمؤمنين، در وجود ذرّيّه‏ى جاودانه‏اش نصاب اخلاقى و اعتقادى را ظاهر ساخته و مرجع المضطرّين، مجاهد المنتظرين، آيت اللّه آقا سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى را يكّه‏تاز ميدان تقوا و استجابت كرده و آثار او را مبيّن انوار تشيّع نموده است. اكنون بر عموم ارادتمندان به خاندان عصمت و طهارت، دفاع همه‏جانبه از حريم اين فرزند پيامبر ضرورت دارد. محضر فيّاض او را در مسجد نور تهران درك مى‏كنيم و از منبع وساطت و نيابت مهدوى، اخذ حاجات مى‏نماييم.

 

گرامى ‏داشت چهارمين سال فقدان فقيه اهل‌البيت:

جدّش فرمود: ما مِنّا اِلّا مَسمومٌ اَو مَقتول، از ما خاندان نيست كسى مگر آنكه يا به سمّ جفا مى‏رود و يا در خون خود مى‏غلطد.

از براهين واضحه در مظلوميّت اين ذرّيه‏ى زهراى اطهر، همين بس كه مجلس يادبود او را در مسجدش نمى‏توان گرفت، سال گذشته بيت معظّمش در حسينيه‏ى همدانيها واقع در خيابان رى از يك ماه قبل وقت گرفتند و با پرداخت وجوه زياد، آنجا در نوبت قرار دادند، ولى عوامل امنيتي مانع برگزارى مراسم ختم شدند و تاريخ را به حقّانيّت اين فرزند فاطمه رقم زدند.

بنابراين امسال از انعقاد مجالس يادبود و بزرگداشت خوددارى مى‏كنيم و فقط به يادش در كنار محراب و منبرش در مسجد نور ميدان خراسان، فاتحه مى‏خوانيم.

 

پنجمين سال در فراغ مبلّغ آزادگی و مبشّر عدالت و تجسم ایثار و اخلاص:

سلام بر معلّمی که الفبای ارادت به رب الارباب را بر محصّلین اسماء الحسنی آموخت.

درود بر آموزگاری که مدرسه عشق به لاهوت را اعتلا بخشید.

احترام ما بر استادی که کتاب معرفت از دل داد و کلمات تامّه را از جگر تفتیده‌اش خارج کرد.

اینک اشکهایم را از زندانی به سویت هدیه می کنم که نمایشگر کلام جدّت در معرفی احوال دنیا بود.

پدرم، اَلدُّنیا سِجنُ المومن، را در طول عمرت برایم هجی کردی.

پدرم، مردان خدا پرده داران غربتند که پدرت رسول خدا همی زمزمه کرد که: طوبی للغرباء، خوشا به حال بی‌کسان، نشانه غربت فانیان فی الله آن است که تو داری.

تا بودی در عزلت خانه‌ات به سر بردی و آنچنان در بمباران تبلیغات دین‌فروشان دنیا طلب قرار گرفتی که همسایه‌ات نفهمید چه ستاره‌ای در جوار دارد و فامیلت ندانست که چه کوکبی را به قرابت گرفته.

آنچنان رفتی که گویا کبوتری که سالها در کنج قفسش مورد آزار و اذیّت قرار داشت ترک لانه کرد.

بابا جان، وقتی که به خلوتت سَرَک می‌کشیدم، اشک و آهت را نخ و سوزن می یافتم که لب و دهانت را دوخته بودی و با تکان آهسته سر ، سِرّ را انتقال می دادی که (هر که را اسرار حق آموختند ، مُهر کردند و دهانش دوختند).

به ياد وقتي كه از شدّت غیرت اعتقادی بر می آشفتی در کنار پنجره‌ی اطاقت می‌خواندی که: انا مظلومون و محرومون و محکومون و مجروحون و مصدومون، و با صدایت پرچم: الی متی را باد نجوا می دادی و لوای: الهی عظم البلاء را غبارروبی می‌نمودی و آئینه‌ي: انی مهاجر الی ربّی را از گرد ایام می‌شستی.

والدم، بارها به ولدم گفتم که ما گزینه‌های جبّاریم که بی‌اختیار در گردونه‌ی قسمت افتاده‌ایم و در دریای اکراه به کشتی: نرغب الیک فی دولت الکریمة، نشسته‌ایم و ناخدای زمان، سوت: طال الانتظار را به صدا درآورده است.

الان که این سطور را در ماه رفتن تو که ایضاً برج آمدن (سالروز تولد) من  است می‌نگارم، سر به دیوار سنگیِ بندم، نهاده‌ام و قطرات گریه‌ام را از گونه‌ی سیلی‌خورده‌ام بر دفتر حیاتم می‌چکانم و عریضه به خدایمان می‌دهم که: این الطالب بدم المظلوم، تو تبلور گردان: کل یوم عاشورایی.

سالها روضه خوان پدر بیست و هشتمم سید الشهداء بودم ، ولی حالا مرثیه‌های جدیدی را برای هم‌بندیهای کتک خورده‌ام می‌خوانم، وقتی که مقتل مدائن را برای حضار قرائت می‌کنم آیه‌ی:  و من قتل مظلوما، به خاطرم می‌آید، مطالبات ناگرفته‌ام را از این حواله‌ی ربوبی به منظرم می‌نگرم و سپس به معرکه‌ی اَوستا می‌اندیشم.

آه، جمعیّتی به ياد یاران و خانواده ابی‌عبدالله، صدها پابرهنه‌ی مجروح که در میانشان کودکان چند ماهه و کهنسالان از پا افتاده، چوب به دست و شمشیر برکف هلهله کنان، یا لیتنی کنت معکم را طنین می‌دادند و همه‌ی این شور و نواها از آموزه‌هاي تو بوده.

ای پدري که لقمه با کلام: مثلی لا یبایع مثله، بر دهانم نهادی و مادر آب از مَشک: و ما نودی بشیء کما نودی بولایه، در کامم می‌ریخت، پيام درد و رنج و ناكامي ما را به خداوند برسان.

سيد حسين كاظميني بروجردي ،‌ مرداد 1386 ، زندان اوين

 

عمرى تأليف و تلاش در دفاع از تشيّع:

 آيت‏اللّه سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى، فرزند ارشد آيت اللّه سيّد محمّد طاهر كاظمينى بروجردى، در سال 1343ق - 1303ش در شهر بروجرد و در بيت تقوا و مرجعيّت ديده به جهان گشود. نسبش با بيست و شش واسطه به امام سجّاد مى‏رسد.

دوران تحصيلات مقدّماتى را در بروجرد تحت نظارت پدر به انجام رسانيد و براى ادامه‏ى تحصيلات عاليه، عازم نجف اشرف گرديد و مدت كوتاهي از محضر درس آيت اللّه العظمى آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى بهره برد و مورد توجّه و نظر خاصّ آن مرحوم واقع شد. اقامت وى در نجف اشرف چندان به طول نينجاميد و على‏رغم ميل شديد باطنى خود مبنى بر توقّف و سكونت در نجف اشرف، به توصيه و سفارش آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى و در معيّت آقا شيخ صادق ايروانى به بروجرد مراجعت كرد.

مقارن با هجرت آيت‏اللّه العظمى حاج آقا حسين طباطبائى بروجردى به قم، او نيز وارد آن شهر گرديد و از محضر عالمان و فقيهان بزرگ آن ديار بهره‏هاى فراوانى كسب نمود و برخى دروس اين اساتيد را نيز تقرير و حواشى زد.

پس از نيل به مرتبه‏ى اجتهاد، سالها سطوح مختلف دروس حوزوى را تدريس نمود و موفّق به اخذ اجازات متعدّد از مراجع بزرگ حوزه‏هاى علميّه ايران و عراق شد و بارها مورد تقديرات مراجع آن عصر قرار گرفت.

سالهاى قبل از دهه‏ى چهل، به صلاحديد اعاظم عصر به ويژه حضرت آيت اللّه العظمى طباطبائى بروجردى مرجع كلّ شيعيان جهان، به منظور تبليغ و ارشاد به تهران عزيمت كرد و بانى و مؤسّس مسجد نور واقع در ميدان خراسان گرديد. در ابتداى ورود به تهران، مدّتى اقدام به تدريس كتب مختلف فقهى و ادبيّات عرب نمود، امّا به دليل ضرورت و نياز زمان، اكثر اوقات عمر شريف خود را به وعظ و خطابه و تأليف و تحقيق و پژوهش گذراند. از آن زمان نزديك به نيم قرن امامت و زعامت مسجد نور را بر عهده داشت كه بعدها تأليفات وى كه حدود 30 جلد رساله و كتاب است به نام "منشورات مقدّس نور" معروف گرديد.

او پرچمدار دفاع از اجداد مقدّسش بود و طىّ نيم قرن در پايتخت تشيّع، مجاهدات قلمى و لسانى و نفسانى را به تاريخ معاصر فرستاد، ايشان نسخه‏هاى علوى رفض دنيا را در طول عمر شريفش به طور شفّاف و گويا به نمايش درآورد، مرجع گرفتاران و مأواى رنجديدگان بود و دور از هياهوى تمدّن كاذب و كشمكشهاي سياسي، انبوه فقيران و ضعيفان را در آغوش پدرانه‏اش جاى مى‏داد، ايشان به اعتقاد عموم مراجعه كنندگان، همچون تبار و نياكان شريفش، به اذن خداوند، اَلمُجيبُ لِدَعَواتِ النّاس بود. كمّ و كيف افاضات و كرامات و سرمايه‏گذاريهاى معنوى و روحانى و عرفانى ايشان، در سينه‏ى ارادتمندان بارگاهش و اهالى محل و منطقه و شهر مثبوت است. سخنرانى‏ها و مباحثات ايشان در مسجد نور و مناظراتشان با برخى از صاحبان انديشه‏هاى انحرافى در دهه‏هاى مزبور، از جمله مواردى است كه شايسته است در تدوين تاريخ معاصر ايران، به درج آن همّت گماشت.

از خصوصيات مهم و قابل ذكر ايشان مى‏توان به موارد ذيل اشاره نمود: دفاع قلمى از مكتب امامان شيعه، تبليغ علمى تمدّن رسولان سرمدي، ارائه‏ى مواضع مقبول و مثبت اهل‏البيت، عرضه‏ى مباحث اساسى پيرامون ولايت تكوينى و تشريعىِ ائمّه‏ى اطهار و پيامبران و خلفاى راستين الهى و تحليل غوامض مسائل علمى و اعتقادى و همچنين معرّفى شخصيّت و موقعيّت و مقامات منجى عالم بشريّت.

سرانجام در سحرگاه بيست و هفتم مرداد هزار و سيصد و هشتاد و يك، روح مطهّر و پاك اين احياگر بزرگ شيعه، پس از نيم قرن تلاش و كوشش در راه نشر فرهنگ مربيان آسمانى، به عالم جنان پرواز كرد و در كنار محراب مسجد نور واقع در ميدان خراسان تهران كه پنجاه سال قبل، به همّت و تلاش و كوشش خودشان برپا شده بود به آرامش ابدى فرو رفت.

زمانى كه به مفاهيم زهد در نهج‏البلاغه مى‏رسيم، به غربت آن فرزند نبوى پى مى‏بريم كه چسان مجتهد پايتخت كه نزديك به نيم قرن در تربيت نفوس مؤمنين مجاهده داشته اين‏چنين غريبانه دار فانى را وداع مى‏گويد كه بعد از اين فاجعه، هر روز دسته‏دسته پيروان و محبّين او به سنگينى اين فقدان بزرگ آگاه مى‏شوند و از صميم دل، ناله و افسوس سر مى‏دهند كه چه زود و سريع دستشان از دامن اين فقيه منزّه از اغيار، جدا گشته و متوجّه مضامين علوى در خصوص تاركين دنيا و عاشقان سرمدى مى‏گرديم كه چطور يك عالِم كهنسال و قديمى كه آثارش در تمامى حوزه‏هاى علميّه و كتابخانه‏هاى عمومى و منازل علما موجود است، چنين بى‏سر و صدا از دنيا رفت و خيلى از مؤمنين نمى‏دانند كه آن مرجع با سابقه و حاذق مكتب جعفرى، كى از ميانشان رفته است!

 

مقدّمه‏اى بر كتاب زندگينامه‏ى مرجع زاهد:

در اين دنياى پيچيده و پهناور، انسانهايى پيدا مى‏شوند كه نداى انبياء را در گوش دل پذيرفته‏اند و آهنگ وحى را در تمامى سلّولهاى درونى خويش جاى داده‏اند و جاروجنجال مادّى، چيزى را در ايشان تغيير نمى‏دهد، نگاه آنها به شب و روز، نظارت اولياء است به گردش ايّام در تسبيح خداوندى.

الگويابى در عصر غيبت كارى سنگين و دشوار است، از يك سو امواج منفى مادّى، ثبات اعتقادى را سلب مى‏كند و از طرفى آزمايشات پى‏درپى و ايذائى زمان راه را بر تفكّرات سالم فطرى مى‏بندد، بنابراين در اين تراژدى غم‏انگيزِ، ياران حق كاسته مى‏شوند و پيروان خطّ ابراهيمى ناچيز مى‏گردند و در چنين شرايطى يافتن مردان صادق مشكل مى‏شود و آنكه به دنبال يافتن خضر راه است درمانده و متحيّر مى‏گردد و نمى‏داند در جامعه‏ى چندين ميلياردى كره‏ى زمين به كدامين انسان رسته از معايب پناه ببرد.

و حال با كمال تأسّف شاهد از دست دادن مردى هستيم كه جزء اقمار متّصله به لاهوت بود و بى‏سر و صدا و در گوشه‏ى خلوت و كُنج عزلت به تعشّق با ملكوتيان اشتغال داشت، به راستى كه از جمله عذابهاى اين دوران، نداشتن تكيه‏گاه‏هاى محكم و مطمئن ماورائى است كه انسان را به سِير اِلَى‏اللّه راهنمايى كند.

اين عالِم كم‏نظير همواره سعى در كناره‏گيرى از اجتماع داشت و حاضر به معاوضه‏ى تنهايى با شهرت نمى‏شد، او بارها در پاسخ نزديكانش در موضوع رفت و آمدها و ديد و بازديدها مى‏گفت: دلا خوش كن به تنهايى ، كه از تن‏ها بلا خيزد.

در هريك از ابعاد خَلقى و خُلقى، مبيّن بلوغ موضوعات ربّانى بود به گونه‏اى كه ارزيابى هر بخش از زواياى احساسى و عصبى و اخلاقى ايشان، مستلزم محاسبات ممتد و متمادى مى‏باشد.

سوژه‏ى مورد تحليل ما، گرچه آدميزاد است و علَى‏القاعده، اسير تنقّلات زمانى و مكانى، امّا وابستگى خود را به تعهّدات حيوانى و دنيوى به حدّى كاهش داده بود كه كمتر كسى را مى‏توانيم در چنين پرگارى قرار دهيم، بحث روى شخصيّتى به ظاهر معمولى و خاكى است كه نه منصب پيامبرى را قبضه داشته و نه لواى امامت را حمايل كرده و نه در حلقه‏ى معصومين بوده و براى بسيارى از آنهايى كه خواهان تابلوهايى معمولى در عصر خويشند تا به آنها متمسّك شوند و ايشان را در روش و منش، به عينيّت درآورند، اين موجود ناشناخته و مجهول‏القدر مى‏تواند پل ارتباطى موفّقى جهت ارتباطات عرفانى باشد تا به وسيله‏ى او، سئوالات نهفته، پاسخ گيرد و در نشئه‏ى الهى او، شفاعتهاى فكرى و عملى قوام يابد.

ما با يك دنيا اندوه، پايگاهى را از دست داديم كه خيلى راحت مى‏توانستيم اصالتها را پيدا نماييم و قداستها را رديابى كنيم، امّا ويژگى دوران خفّت‏بار فقد نمايندگان رسمي خداوند، حكم مى‏كند كه طلايه‏داران نفوس زكيّه، مخفيانه بيايند و محرمانه زندگى نمايند و غريبانه ترك ديار فنا نمايند.

بارى، اين فرزند پيامبر در دريايى از مكارم و محاسن، غوّاصى مى‏كرد كه كمتر كسى ياراى چنين شناگرى مى‏شد، روزهايش را به وساطت در حوائج بندگان ايزدى سپرى مى‏كرد و شبهايش را به پرواز در حريم دوست ازلى به سپيده مى‏برد، سفره‏اش براى ميهمانان، رنگين و براى خودش نان و خرماى مرتضوى را تداعى مى‏كرد، البسه‏ى بسيارى بر اندام فقيران مى‏داد و لباس تابستان و زمستانش يكى بود. آنكه عمرى اشك از ديدگان گرفتاران زدود، هرگز قطرات اشكش در شبانگاهان ظلمانى، به انتها نرسيد.

در كرامت نفْس، ياد و نام حاتم طائى را زنده كرد و موكّل بخشندگى را خجل نمود و از بيت‏المال اجدادى، فقط خانه‏ى محقّرى را اقتباس كرد و اثاث محدودى را برگزيد كه اگر بخواهيم قدرت مالى او را برآورد نماييم، تنها مى‏توانيم از يك مشت اموال خورده‏ريز و فاقد ارزش روز، نام ببريم كه ثبت صحيح و حقيقى حال با سند سنّت و سيره‏ى آباء كرامش را حكايت مى‏كند.

با وجودى كه از مقام والاى علمى و ايمانى برخوردار بود و موقعيّت ايشان ايجاب مى‏كرد تا كارگزارانى داشته باشد، امّا هرگز حاضر به تشريفات نشد و شخصاً درب خانه را به روى ارباب‏رجوع مى‏گشود و پاسخ سئوالات را مى‏داد، هشدارهاى امنيّتى را ناديده مى‏گرفت و مايل به دربان و خدمه نبود، نيروى جبروتى او در حلّ معضلات دردمندان، به وضوح رهگشا بود و نسخه‏هاى درمانى او گره‏هاى كور را از معيشت مردم مى‏گشود، نفَس آن بازمانده‏ى عترت نبوى، اشباع از حرارت اجابت بود و ناله و آهش بر مجارى اَستَجب لَكم اصابت مى‏نمود.

در عرصه‏ى قلم، شير بيشه‏ى فرهنگ دينى بود و در دفاع از اصول و فروع توحيدى، خون را مركّب و اوراق تقويم را صفحات كتابهايش مى‏نمود و آنقدر در جبهه‏ى مِدادُ العلماء اَفضَل مِن دِماء الشّهَداء پايدارى مى‏كرد كه سلامت بدن را سرمايه داد و مدال افتخارآميز فَضَّلَ اللّهُ المُجاهدين را از آن خويش نمود.

در تصنيفاتش خداى را در اقيانوس محبّت و معرفت، زيباتر از تصوّرات اين و آن اظهار مى‏نمود و سفراء حقيقى او را به بهترين وجه در دلهاى زنگار گرفته مى‏نشاند:

در كتاب جواهرالولايه، توليت‏داران منتخب سرمدى را شفّاف و رسا تبليغ كرد و جواهرات از ياد رفته‏ى مشارق و مغارب را به خاطر شيفتگان جويبار سماوى آورد.

در كتاب صوت‏الولايه، شرح اصوات واليان رحمانى را به گوش خفتگان رساند و نداى وجدانى را در روح و جسم اهل يقين طنين افكند.

در كتاب معاجزالولايه، معجزاتى را نگارش نمود كه واقعيّت‏هاى پشت پرده‏ى مادّيّت را ظاهر مى‏نمود و راه را بر محقّقين مجارى رشد و تعالى باز مى‏نمود و تفاوت بين ائمّه‏ى صادق و پيشوايان كاذب را بازگو مى‏نمود.

در كتاب شيعه‏شناسى، ضرورتهاى گرويدگان به مكتب پويا و گوياى تشيّع را ابلاغ كرده و اعتبارات حاصله از گزينه‏ى برتر را در فرهنگ حقّه رقم زده و شناخت جامعى از الگوهاى آسمانى را نمايان ساخته و هويّت شيعيان را در ماهيّت ارادت به خلفاء خالق بى‏همتا جستجو نموده است.

در كتاب اعجازشناسى، قدرتهاى خاصّ و منحصره‏ى جانشينان زمامدار گيتى را تحليل نموده و تفاوت بين ادّعا و احقاق را در بروز خِرق عادت، آموخته و نمونه‏هاى مُكفى در زندگانى معماران انديشه‏ى سالم را پشتوانه كرده است.

در كتاب پيروزمندان مظلوم جهان كه يكى از آثار كلامى و استدلالى او در دفاعيّات حقّه در برابر تهاجمات اهريمنان است، به مقايسه‏ى بين اردوگاه حق و باطل پرداخته و روند تقابل هر دو را در بستر تاريخ، پى‏گرفته و شعائر متضادّ اين دو تمدّن متخاصم را عرضه داشته و منازعات دو سنگر خير و شر را به وضوح باز نموده تا مخاطبين راحت‏تر بتوانند از منابع هدايتى و ارشادى مبلّغان هدايت و ضلالت درس عبرت گيرند.

در كتاب آسايش‏آوران مقدّسترين داوران كه يكى ديگر از مؤلّفات آن نويسنده‏ى خستگى‏ناپذير است، مبحثى گسترده از قداست و قرابت با حق‏تعالى مطرح شده و اينكه آسودگى آحاد بشر در بلندمدّت در كدامين انتخاب است و تضمين حلاوت و شيرينى در چه منزلى وجود دارد كه ما در كتاب وحى آنرا از حضرت بارى‏تعالى مسألت مى‏نماييم و مى‏گوييم: رَبّ اَنزِلنى مُنزلاً مباركاً و در ادعيه‏ى مأثوره و مأجوره قرار دارد كه خواستگاه بزرگان از عرفان عينى بوده و اراده به تثبيت عيش و نوش داشته‏اند و يافتگاه آن در سِير و سلوك علوى و فاطمى و فرزندان كسائش متضمّن گشته و آنها هستند كه اجرام معاصى را از مجارى سمعى و بصرى بشرى مى‏زدايند و پر و بالى در خور استعدادهاى اوّليّه به ميراث‏بران آدم و حوّا مى‏بخشند و قضاوت عتيق را به محكمه‏ى حال و قال مى‏آورند و داورى به عزّت و شوكت خاكيان مى‏نمايند. نيكو مى‏دانيد كه هر عملى، عكس‏العملى دارد كه در تداوم همين تحرّكات جارى، عيان مى‏شود و ميزان در حُسن و قبحِ افعال، كردار و گفتار معتمدين نسل و موجّهين حرث است كه لاجرم ذوات مقدّس آل‏اللّه خواهند بود و ما در اِشراف به اقوال آنها مى‏توانيم به راز خوشبختى پى‏ببريم و آنرا در جاى‏جاى حياتمان كشف نمائيم.

در كتاب منتخب الْاَحاديث كه يكى ديگر از محصولات فكرى آن بزرگوار است، اجتماعى از پنديّات نغز و نصايح وزين ائمّةُالهداة المهديّين را مى‏نگريم كه راه‏هاى تصاحب بهشت را عرضه مى‏دارند و درهاى دوزخ را بر رندان طريقِ مسألت مسدود مى‏سازند. ما اگر پذيرفته‏ايم كه بدون معلّم نمى‏توان كلاس سعادت را درنورديد و اگر بر اين باوريم كه بانى جهان، آفريدگار بى‏مثال است كه براى رستگارى اشرف مخلوق، نُوّابى را از جنس خودشان مقرّر نموده تا چاره‏ساز بيچارگى‏هاى ميهمانان نورسيده‏ى خانه‏ى فنا باشند، ناچاريم از آموزگاران كاردان در امور تربيتى و پرورشى يارى جوئيم و از ايشان تقليد نمائيم.

در كتاب تنبيه‏النّاس كه يكى ديگر از نوشتجات آن عارف فانى فى حبّ اللّه مى‏باشد، مرزهاى بندگى در دو شاخه‏ى مذموم و مندوب آن ارزيابى گشته و با اشراقات نفسانى، قفلهاى زنگار گرفته‏ى اَسلاف، بازگشايى گرديده و حكمت بالنده را به خيل دلدادگان كوثر موعود، عطا نموده و هر نوع خواب مصنوعى و القائى را از ذهنيّت مؤمنين، دور نموده و بسان پدرى بيدار و نگران، به دلهاى لرزان و ناپايدار، تكيه‏گاه‏هاى استوار داده است.

در كتاب فيوضات ربّانى كه يكى ديگر از كتب آن وارث معالم مصطفوى است، كلام در رشحات عرشى است كه مورد نياز هر موجودى در رهايى از خطرات ارضى و برخوردهاى سماوى مى‏باشد، ناگفته پيداست كه نيازمنديهاى ما تنها در مثلّث آب و هوا و غذا، خلاصه نشده و احتياجات فرامحيطى در بازيافت‏هاى وسيعِ نشَئات مختلف ما، نشان از علايق ناگفته و ناپيداى ما دارد و در اين راستا، كانالهاى مشخّصى، پلّكان صعودى را بر ما عرضه مى‏دارد كه با پيمايش آن، تفرّج و تفرّح كاملى را دريافت خواهيم كرد.

در كتاب مجموعه‏ى دانش، به علومى پرداخته است كه رأساً يادآور حقايق ملموسى مى‏باشد كه در حركت انبيا در قاموس و قصص ايشان مفهوم مى‏گردد كه اين مُصحف نيز از زحمات آن فقيه عامل است.

كتاب ديگرى كه ايشان تدوين داشته گنجينه‏ى معارف نام دارد، در آن دفتر نيز ذخائرى كه از اديان سَبق به دست آمده محاسبه گرديده و خواننده را به نقاط حسّاس از اوراق بهادار گذشته مى‏برد و بار عينى و تئورى را براى سفر نهايى، همراه ما مى‏گرداند.

كتاب ديگر آن مجتهد فرزانه، مشعلداران جهان است كه به بازنگرى زندگانى رهبران امم و ملل پرداخته و ستارگان تقوا را براى ما روشن مى‏گرداند.

 

نظرى بر دوران زندگى آن حضرت:

در بيت روحانى پدرى عارف و مادرى پرهيزكار، ديده به جهان گشود، خانه‏اى كه محلّ نشو و نمايَش شد، ساده‏ترين منزل شهر بود و خالى از هرگونه ظواهر مادّى، اين فرزند نبوى همواره ديدِ گذرا به دنيا داشت و حتّى در كودكى از آميختن با اسباب‏بازيهاى رايج امتناع مى‏نمود.

دهه‏ى اوّل عمر شريف را در آغوش پدرى باكرامت گذراند كه از زاهدان به تمام معناى عصر خويش بود. آقا سيّد طاهر كاظمينى، الفباى معرفت ربوبى را با تأمين لقمه‏هاى مطمئن و صددرصد خالص و پاك، براى پسر ارشدش تأمين كرد و در تربيت او، كلاس تعشّق ازلى را تشكيل داد.

دهه‏ى دوّم زندگانى آن سيّد مستند، دوره‏ى دانشجويى در حوزه‏ى علميه‏ى بروجرد بود كه از اكابر مدرّسين آن زمان بهره مى‏گرفت و با دريافتهاى خصوصى از پدر عالى‏مقامش معجونى از تكامل فضائل را در آن كالبد لطيف نمودار مى‏ساخت.

در دهه‏ى سوّم زندگى، نجف اشرف را به شهادت گرفته بود و از ارتباطات سماوى حيدرى متنعّم مى‏گشت و شاهد رموز مرجعيت آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى بود كه خود حاوى قضايايى شنيدنى و خواندنى از تشرّفات پى‏درپى به محضر حضرت صاحب الْامر بوده كه در برخى كتب به آنها اشاره گرديده است.

در دهه‏ى چهارم از تقويم به يادماندنى آن ذرّيه‏ى زهرا، قم و حال و روزش ثبت شده و از مجالست و مصاحبت با زعماى حوزه‏ى علميه‏ى قم كامياب گرديد و شهودى بود بر عجائب وجودى حاج‏آقا حسين بروجردى و سيّد محمّد حجّت كوه‏كمرى و آقا شيخ عبدالنّبى نجفى عراقى و سيّد صدرالدّين صدر (پدر امام موسى صدر) كه آلبومى گسترده از درد دلهاى آنها را حمايل مى‏نمود كه بعضاً اسنادى از تاريخ روحانيّت معاصر بود و فى‏نفْسه در جايگاه تذكره‏نويسى، حاوى اعتبارات ويژه است.

دهه‏ى پنجم و ششم از روزگارش، در تصدّى امامت و توليت مسجد نور، شاخص در تبليغات دينى پايتخت بود و وجه تمايزى داشت با ساير مساجد شهر در اداره‏ى بهينه‏ى آن، كه گواهى تاريخ ماسَبق، مؤيّد آن است،

و با تأسيس مكتب فكرى و عملى نور و ارائه‏ى دهها نشريه‏ى علمى و مذهبى و تحقيقى و ارسال به حوزه‏ها و كتابخانه‏هاى كشور، به اعتلاى تمدّن و فرهنگ امامان آسمانى به سراسر بلاد شيعى پرداخت.

دهه‏ى هفتم و هشتم را در عزلت‏نشينى اجباري و خانه‌شيني تحميلي گذراند. آن مظلوم بى‏نظير، طىّ ماه‏هاى قبل از رحلت، خبر از توديع دائمى با عزيزانش مى‏داد.

 

گزيده‏هايى از سخنرانى فرزند ايشان، آيت الله سيد حسين كاظميني بروجردي:

در مراسم ختم و همچنين مجلس يادبود اوّلين سالگرد ارتحال آن منادى تمدّن پيامبران:

من كان من الفُقَهاءِ، صائِناً لِنَفْسِه، حافِظاً لِدينِه، مُخالِفاً لِهَواه، مُطيعاً لِاَمْرِ مَولاه فَلِلْعَوامِ اَنْ يُقَلِّدوُه فَانَّهُم حُجَّتى عَلَيكُم:

1. مخالف هواى نفْس باشد، يعنى ضد منيّت باشد و از خود بدعتگذاري نكند و در دين خدا دست نبرد. 2. حافظ دين باشد. اعتبار دين را زياد كند، نه اينكه آبروى دين را ببرد. 3. بر خلاف نفسانيات عمل كند. 4. مطيع امر مرجع آسمانى باشد. يعنى نگويد من، بگويد قال اللّه، نگويد من، بگويد قال رسول اللّه، نگويد من، بگويد قال اميرالمؤمنين. فَلِلعوام اَن يُقَلِّدوه، آن كس كه مسائل دينى را نمى‏داند و دين را نمى‏فهمد، به نزد چنين شخصى برود و استفاده كند، فَانَّهُم حُجَّتى عَلَيكُم، اينها دلايل من هستند بر شما.

آقايى كه اين نشانه‏ها را داشته باشد حجّت امام غايب، بر شماست. مردم با حجّت، خداشناس مى‏شوند، مردم با حجّت، محبّ خدا مى‏شوند، مردم با حجّت، وجدان را صيقل مى‏دهند، مردم با حجّت، انسانيّت را اعتلا مى‏دهند، مردم با حجّت، عدالت را مى‏پرورانند، حجّت در زمان غيبت، آقايى است كه فقه خوانده باشد و اين چهار نشانه را داشته باشد. من به پسر پيغمبر عرض مى‏كردم كه بگذاريد در محافلمان در مورد گذشته و حال شما سخن بگوييم، مردم بعداً كه شما را از دست مى‏دهند، غصّه مى‏خورند و اين ضايعه است، گفتند كه زنده باد غربت، درود بر مظلوميّت، ما پيروان اصحاب كهفيم، ما خانه‏نشينيم، ما را با مردم چه كار، اين كه ايشان وصيّت كردند كه در مسجد خودشان دفن شوند، به خاطر اين است كه مردم، تشييع جنازه هم نكنند، باور مى‏كنيد ايشان با تشكيل مراسم سوّم هم مخالف بودند؟ مى‏گفتند نه ما به درد اين مردم مى‏خوريم، نه مردم به درد ما مى‏خورند!

ايشان تقريباً هشتاد سال قبل، در بروجرد در يك خانواده‏ى مذهبى و بيت مرجعيّت به دنيا آمدند، پدرشان آقا سيّد طاهر كاظمينى بروجردى از مراجع بزرگى بود كه هم در علوم معقول و هم در علوم غريبه و هم در علوم منقول صاحب رأى و اثر بود. اگر به جاى استفاده از عناوين براى اينها، بگويند پسر پيغمبر، خيلى بهتر است، چون اينها سعى كردند كه آبروى جدّشان را نبرند و به رسول اللّه لطمه نزنند، بزرگترين افتخارشان اين است كه اگر نمى‏توانند كسى را وارد حوزه‏ى اسلام كنند، باعث خروج كسى نشوند. ايشان بيست‏وسه سال قبل در سن نودوپنج سالگى از دنيا رفت، معالِم بسيارى داشت كه به صورت كتابهاى خطّى در رشته‏هاى مختلف گردآورى شده بود كه متأسّفانه در همان روزهاى شلوغ نخست رحلتش، از منزل به سرقت رفتند كه اگر الآن موجود بودند، دست و بال خيلى از دانشمندان در رشته‏هاى مختلف باز مى‏شد.

منزل ايشان در بروجرد هنوز باقى است و تخريب نشده، مزارشان در گورستان بزرگ شهر است و مقبره‏اى دارد، من چند سالى در حوزه‏ى ايشان در بروجرد درس خواندم، او دايرةالمعارف انسانيّت و الفباى شاخص عدالت بود، به همين علّت، خاطراتش در سلولهاى مغزى من ثبت شده است.

پدر ايشان آقا سيّد ابوالقاسم از علماى بزرگ و مراجع شناخته شده بود، قبر ايشان در پارك شهر (صامتيّه) بروجرد قرار دارد كه در حدود صد سال قبل، آنجا قبرستان بوده است و هنوز هم آثارى دارد، ايشان هم صاحب انفاس قدسيّه بودند كه مردم گرفتار مى‏آمدند و به اذن‏اللّه با اشاره‏اى مشكلشان رفع مى‏شد، روى سنگ قبر آقا سيّد ابوالقاسم نوشته شده است: هر گرفتار بيمارى كه سر قبر من بيايد، به اذن اللّه نقاهتش را درمان مى‏كنم. ايشان، در چنين خاندانى متولّد شدند، همه‏ى پدران و اجدادشان تا امام زين‏العابدين كه پدر بيست‏وهفتم بنده است، همگى از علماى بزرگ و مراجع و مدافعين تشيّع بودند.

ستاره‏ى خاندان ما، آقا سيّد محسن مقدّس اعرجى بغدادى است كه در شهر كاظمين، كنار مقبره‏ى امام موسى بن جعفر(ع) مقبره دارد، در كتابهاى رجال از قول بزرگانى چون سيّد حسن صدرالدّين عاملى و ميرزاى قمى، صاحب كتاب حوزوى قوانين، تعاريف بسيارى از ايشان شده است.

پدرم براى تحصيلات به نجف اشرف رفتند، در زمان مرجعيّت آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى كه هركس، هفتاد، هشتاد سال از عمرش گذشته باشد از ايشان تقليد كرده و ايشان سهمى در پرورش اين پسر پيغمبر داشته است، سپس به قم آمدند و در محضر مراجع بزرگ آن زمان، ادامه‏ى تحصيل دادند.

پنجاه سال قبل به امر مرحوم آيت اللّه العظمي حاج آقا حسين بروجردى، براى پيشوايى و زعامت مردم تهران به اين شهر آمدند، زمين اين مسجد را مرحوم آيت اللّه سيّد ابوالقاسم كاشانى به ايشان داد كه با كمك رجال اقتصادى محل، مسجد بنا گرديد، ايشان فقط پيش‏نماز نبودند، چهل سال قبل يك نهضت قلمى ايجاد كردند كه آثارش امروزه در كتابخانه‏هاى معروف كشور يافت مى‏شود.

ايشان در زمانى كه كار فرهنگى زيادى از طرف علما ديده نمى‏شد، كتابهايى درباره‏ى تشيّع، توحيد و نبوّت، نوشتند و چاپ كردند و به صورت رايگان پخش كردند، تقديراتى كه سى چهل سال قبل، از كتابهاى ايشان شده، نمايانگر اين است كه قلم ايشان مورد تأييد بزرگان آن عصر بوده. ايشان كار فرهنگى مى‏كردند، زمانى اينجا پايگاه ولايت اهل بيت بود، اگر مى‏خواهيد بدانيد ايشان چگونه از آل اللّه دفاع كردند، كتابهاى مخالفين معروف اهل بيت را بخوانيد، نام ايشان را به عنوان مقدّمةالجيش آورده و بعد به مقابله با ايشان پرداخته‏اند. يكى از تأليفات معروف ايشان جواهرالولايه است كه به خاطر دفاع بسيار بالا از اهل بيت، بيشترين رقم تهاجمات را در پى داشته است، حتّى اخيراً كتابى براى ايشان آورده بودند كه در ادامه‏ى حملات، بعد از چهل سال، باز هم به كتاب جواهرالولايه حمله كرده بود، كار علمى ايشان اين گونه بود.

ايشان، هم‏سنهاى زيادى دارند، هنوز هم خيلى‏ها، از اقوام يا علما يا مردم عادى به سنّ ايشان هستند و خوب زندگى مى‏كنند، خوب مى‏خورند، خوب مى‏گردند، خوب عيش و نوش مى‏كنند، ولى ايشان در يك رياضت كامل به سر مى‏برد، غالباً غذايش نان و ماست بود، پارسال وقتى كه زمين افتاد و پايش شكست، چند ماه در بخش عمومى و بخش مراقبتهاى ويژه‏ى بيمارستان و همچنين در منزل بسترى بود، ما اعتراض مى‏كرديم بابا آنقدر كه نان و ماست خورده‏ايد، اينچنين ضعيف شده‏ايد، مى‏گفت: اگر فرزند علىّ‏بن‏ابيطالب هستم ماستش هم زيادى است. پنجاه سال پيش كه به تهران آمد، خانه‏اى كه در قم داشت را فروخت و با پولش خانه‏ى فعلى را خريد، همين خانه‏اى كه مادرم در آن زندگى مى‏كند، ده سال بعد چند تن از رجال اقتصادى محل، به علّت اين‏كه اين خانه با صدسال قدمت، امنيّت نداشت آنرا تجديد بنا كردند، الآن اين خانه هم مال سى چهل سال قبل است.

من در اين حادثه خيلى جگرم سوخت، نه به خاطر پدر، كه هر كسى پدر دارد و يك روزى هم پدرش مى‏ميرد، چيز مهمّى نيست، به خاطر اين‏كه اگر اسرار زندگى ايشان باز مى‏شد، نقاب از چهره‌ي خيلى از مدعيان برداشته مي‌شد‏ و خيلي‌‌ها هم به خدا مى‏رسيدند، او حجّت زمانه بود.

اين پسر پيغمبر كه در اينجا صداى مرا مى‏شنود پنجاه سال مجتهد پايتخت بود، با اين حال در زندگى بسيار احتياط مى‏كرد، ده روز قبل وقتى ايشان در منزل سكته كردند، نيمه شب بود، بچّه‏ها دستپاچه شدند، ايشان را در يك بيمارستان درجه‏ى سه بسترى كردند، دوستان به من خيلى اعتراض كردند كه چرا يك چنين شخصيّتى در بيمارستان درجه‏ى سه بسترى شده، آنهم بابت ناراحتى قلبى! در تماس تلفنى كه همان شب با مادرم داشتم، گفتم، فردا مى‏خواهيم حاج آقا را به بيمارستان بهترى منتقل كنيم، مادر به من گفت، ما پول نداريم، گفتم خاك بر سر دنيا، گفتم تف به صورت دنيا، پسر پيغمبر، روى خطرناكترين مسئله‏ى پزشكى، اندوخته‏اى در خانه ندارد! گفتم زنده باد پدرم على كه گفت: اى دنيا از ما دور شو، ما بچّه‏هاى تو نيستيم، بچّه‏هاى تو معاويه است و ابوسفيان. خيلى ناراحت شدم، ولى چون دكترها گفته بودند خطر برطرف شده، گفتيم خب، در همان بيمارستان درجه‏ى دو بسترى باشند، بالاخره به خير گذشته، مى‏روند به بخش و مى‏آيند خانه و تمام مى‏شود.

بارها در اين سالها به ايشان مى‏گفتند اجازه دهيد رساله‏‏تان را چاپ كنيم و بين مردم پخش كنيم، ولى مى‏گفتند كه همه‏ى رساله‏ها مثل هم هستند، مى‏خواهيد ده ميليون تومان بدهيد رساله چاپ كنيد؟ اسراف است، بگوييد از يك رساله استفاده كنند و مسائل اختلافى‏اش و يا سئوالات جديد را از من بپرسند.

پيغمبر فرمود: بهترين نام در دنيا و آخرت كه بر هر نامى شرافت دارد اسم محمّد و على است. اين عزيز، محمّد على بود و با محمّد و على زيست و به محمّد و على ملحق شد. بار تقوايش خيلى زياد بود، اگر پدر من نبود، به مردم معرفى‏اش مى‏كردم، تا همه بدانند در عصر تجارت دين، صحنه از اوليا خالى نبوده. آنقدر روح و جسمش تطهير شده بود كه غذايش مثل غذاى اميرالمؤمنين علىّ‏بن ابيطالب شده بود و عيشش مثل موسى بن جعفر. از اولياء ناشناخته و مجهول‏القدر غيبت بود.

سال گذشته كه در حياط خلوت منزل پايش شكست، علّتش اين بود كه يكى از علماى قم آمده بود و براى نيازمندان آن شهر، وجوه مى‏خواست، ايشان رفته بود وجوهات بدهد و برگردد، موقع برگشت به داخل خانه، افتاد و پايش شكست، چون سن او بالا بود، دكترها گفتند براى عمل استخوان بيهوش نمى‏كنيم، ولى وسط عمل ديدند حال ايشان خيلى بد است، ناچاراً بيهوش كردند و در همانجا يك‏بار سكته كردند. به ايشان مى‏گفتيم، يك خادم بگيريد تا درب خانه را براى مراجعين باز و بسته كند، صلاح نيست با اين سن و سال، با اين موقعيّت و با اين مقام شما اين كار را انجام دهيد، از نظر امنيّتى هم صلاح نيست، به مسلمين اهانت است، مى‏گفت: پدرم زين‏العابدين، نيمه شب، با دستان خودش زنبيل را از آرد و گوشت و روغن و خرما پُر مى‏كرد و مى‏انداخت روى دوشش و مى‏رفت شش كوچه آن‏طرفتر در مى‏زد، مى‏گذاشت روى زمين و برمى‏گشت، فقير در را باز مى‏كرد صورت امام سجّاد را نمى‏ديد. مى‏گفت چرا حاجبى ايجاد كنم، خودم با اين دستهايم مى‏دهم تا روز قيامت شهادت بدهند.

آنهايى كه مرا مى‏شناسند و با اصول فكرى من آشنا هستند بدانند كه اين پسر پيغمبر، هم استاد من بود، هم مرشدم و هم طبيبم، هر وقت دلم مى‏گرفت، از خانه يك‏سره مى‏آمدم منزل ايشان، نگاهش مى‏كردم، نيرو مى‏گرفتم، گاهى وقتها، فقط نيم ساعت آنجا بودم و مى‏رفتم، اينهمه راه را با تاكسى مى‏آمدم، سلام مى‏كردم، به من نيرو مى‏داد، نه به عنوان پدر، بلكه به عنوان كسى كه گفت عدالت و عدل را انجام داد و من از او ياد گرفتم، فقط نگفت، هم گفت هم عمل كرد، به من گفت پشتيبان اجدادت باش، خودش هم پشتيبانى كرد. در طى پنجاه سال كه در پايتخت براى اهل بيت كار تبليغى مى‏كرد، بارها مورد توطئه قرار گرفته بود.

در اخلاق، معركه بود، به جز مواقعى كه بدنش درد مى‏كرد، هرگز كسى او را اخمو نمى‏ديد، هميشه لبخند بر لب داشت، مهمان‏نواز بود، اصرار مى‏كرد مهمان در منزلش بماند، رئوف بود، مهربان بود، مهربانى را او به من آموخت، او به من نشان داد كه چشم از دنيا ببندم و خادم اجدادم باشم.

روابطش با ارواح مقدس اجدادش فوق‏العاده بود، ولى هركه را اسرار حق آموختند، مُهر كردند و دهانش دوختند، اهل ادّعا نبود، صبح كه مى‏ديدمش، نمى‏گفت كه ديشب آقا، اينجا بوده، با هم چايى خورديم، ابداً! مى‏رفت اعتكاف مى‏كرد، چلّه مى‏گرفت، باران مى‏آمد، نمازها را كه مى‏خواند، توسّلات را كه تمام مى‏كرد، مى‏گفت باران مى‏آيد، نترسيد، زمزمه‏ى زلزله كه بلند مى‏شد، توسّل مى‏كرد، چند روز بعد مى‏گفت، رفع شد. معرفى اينها، معرفى دين است، الآن اگر دين ثباتش را از دست داده بايد اين چهره‏ها به ميدان بيايند، تا باعث قوّت قلب مسلمين شود، در توسّل و دعا، يد طولايى داشت، در تواضع، معركه بود، در خلوت كه كلنجار مى‏رفتم دستش را ببوسم، نمى‏گذاشت، حتّى در خلوت! مى‏گفتم من از اين دست‏بوسى انرژى مى‏گيرم، مى‏گفت: اين دست، بوسيدن ندارد.

بى‏اعتنايى به مرگ ايشان، بى‏اعتنايى به دين است، يك دودى است كه بلند مى‏شود، به چشم همه مى‏رود، ما روزى كه ايشان از دنيا رفتند، به خبرگزاريها اعلام كرديم، گفتند اجازه نداريم انعكاس دهيم! مهم نيست، اهميّتى ندارد، خود ايشان، منزوى بود، گوشه‏نشين بود، خود ايشان با اين تبليغات مخالف بود، ولى به زودى، دودش به چشم همه مى‏رود، به زودى اهالى اين شهر و كشور، خلاء وجودى ايشان را خواهند ديد.

پنجاه سال قبل، مرحوم آيت اللّه آملى، در مسجد مجد تهران، تقديرات بسيارى از ايشان كرده و همچنين مرحوم آيت اللّه شيخ على اكبر برهان، هم‏رزم و هم‏كلاس ايشان در عرفان، كه حدود چهل - پنجاه سال قبل، مسجد لرزاده را بنا كرده است. اينها دوستان او بودند، مرحوم سلطان الواعظين شيرازى، صاحب كتاب نفيس شبهاى پيشاور، از دوستان ايشان بودند، با هم بودند، شاگردانش هم بسيار بودند.

چون مى‏دانم ايشان دوست نداشته و راضى نيست، دست به قلم نمى‏برم، و برايش زندگينامه نمى‏نويسم، ولى اگر بخواهيم بنويسيم، كتابها مى‏شود، تهجّدش با مرحوم آيت اللّه حاج آقا حسين بروجردى، توسّلاتش در مدرسه‏ى فيضيّه، از لسان ديگران، چون خودش نمى‏گفت، از لسان همكلاسى‏ها و هم حجره‏اى‏هاى آن زمان، كه الآن جزء اعاظم هستند يا گمنامند شنيديم. تقديراتى كه در اين پنجاه سال از او شده بود، از اعاظم و بزرگان حوزه‏هاى نجف و كاظمين و كربلا و مشهد و اصفهان و قم و تهران، اينها را هر وقت مى‏خواستيم رو كنيم، مى‏گفت براى چى؟ كه چى؟ حالا مردم هم شناختند، هياهو هم كردند، آمدند درِ خانه‏ام، ده‏ها ميليون مقلّد هم پيدا شد، آخرش كه چى؟ رها كن، هميشه به من سفارش مى‏كرد كه پسرم، من نان ابى‏عبداللّه را به تو داده‏ام، تو با خون فاطمه بزرگ شدى، هرجايى نيستى، آلوده نيستى، نكند لحظه‏اى دست از حمايت اجدادت بردارى، گاهى اوقات در اين سالهاى اخير كم مى‏آوردم، آتش مى‏گرفتم، با ناراحتى مى‏رفتم پيش او عقده‏هايم را خالى مى‏كردم، مى‏گفتم اين چه وضعى است؟ اين چه زمانى است؟ مى‏گفت: دوست ندارى، آينه‏ى موسى بن جعفر در زمان غيبت باشى؟ مى‏گفت: دوست ندارى كه به عينه نشان بدهى، امام جعفرصادق چگونه از آئين تشيّع دفاع كرد؟

تا وقتى سرپا بود، در تبليغات اهل بيت در مسجد نور، سعى بليغ كرد، از جان مايه گذاشت، مسجد نور ميدان خراسان، در بيست سى سال قبل، مركز مباحثات و منازعات علمى بود، كتابهايش را مطالعه كنيد، تماماً معرفت آل‏اللّه است، به عنوان يك پدر عملاً درس مى‏داد، نه با زبان، مى‏خواست بگويد، بد نكنيد، بد نمى‏كرد، نه اين‏كه كارش را توجيه كند، آن زمانى كه حال و حوصله داشت، اينجا يكى از مراكز مهم تبليغاتى تهران بود، بهترين وعّاظ، ظهر و شب در ماه‏هاى رمضان و محرّم و صفر، برنامه داشتند، اينجا معركه بود. خيلى از وعّاظ از مسجد ايشان مشهور شدند، از جمله سخنران و روضه‏خوان معروف، شهيد حاج شيخ احمد كافى، همچنين واعظ شهير، مرحوم حاج شيخ عباس كبيرى.

ايثارگرى بود كه همه‏ى وجودش امروز، در اين مضجعش، شهادت مى‏دهد كه به دنيا بى‏اعتنايى كرده، سال گذشته، خيلى از ارادتمندانشان آمدند و درخواست كردند شما را به بهترين بيمارستان ببريم، يا خارج ببريم، ايشان قبول نمى‏كرد، مى‏گفت: مبالغ هنگفتى، خرج منِ پيرمرد بشود؟ يك مقدارى از اسرار را اين اواخر، رو مى‏كرد، مثلاً، اوايل فاطميّه‏ى امسال به مادر گفته بود، والدين من در فاطميّه رفتند، بنده هم در اين فاطميّه مى‏روم، هنوز به بيمارستان نرفته بود، تنها انگشترش را كه ساليان متمادى در دست داشت، به برادرم داد و گفت: ديگر به درد من نمى‏خورد. من هر وقت از ليل و نهار خسته مى‏شدم و مى‏رفتم پيش او، سنگ صبور بود، ناله مى‏كردم، جزع مى‏كردم، مى‏گفت: كار تمام است، ظهور نزديك است ولى من بايد بروم، من ظهور را نمى‏بينم، امّا صبر داشته باش كه ظهور خيلى نزديك است.

رابطه‏اش با اجدادش محكم بود، من كمتر سيّدى را ديده‏ام يا در خاطراتى خوانده‏ام كه اين چنين پيوند محكمى با والدينش على و زهرا داشته باشد، آن زمان كه توان داشت و ما اينجا منبر داشتيم، به مسجد مى‏آمد، دو ساعت در اين محراب مى‏نشست، مى‏گفتم من خجالت مى‏كشم، شما مريض هستيد، پايتان درد مى‏كند، قلبتان ناراحت است، شما برويد، با كمال خضوع و تواضع مى‏گفت: من مى‏نشينم كه استفاده كنم، كدام پدر از بچّه‏اش اينچنين تمجيد مى‏كند؟ اين يعنى لِه‏كردن تكبّر، اين يعنى شكستن منيّت.

فانى فى اللّه بود، غير از خدا هيچ نمى‏ديد، اگر مى‏گفتند يك لشكر، دم در خانه آمده است، تو را بكشد، باكش نبود، شعارش حسبى اللّه بود، كلامش، وَمَن يَتَوكَّل عَلَى اللّه بود، تمام آجرهاى اين مسجد، شب اوّل قبرش، رفتند و گواهى دادند كه اين پسر پيغمبر، سنگ تمام گذاشت، نه اهل گردش بود، نه اهل مسافرت بود، نه اهل خوش‏گذرانى، گاهى وقتها ايشان را با هم‏سنهايش، با همكلاسى‏هايش و با هم‏دوره‏اى‏هايش، مقايسه مى‏كردم، خُرد مى‏شدم، اعصابم به هم مى‏ريخت!

الآن هم وضع روحى و جسمى‏ام خيلى خراب است، در اين چند روز چند بار به حال سكته رفتم، نه به خاطر از دست دادن پدر، عرض كردم، عمر است ديگر، هركسى مى‏آيد كه برود، يك اقيانوس معرفت اللّه گمنام، توى اين گوشه‏ى خيابان خراسان ماند و هيچكس نشناختش، حتّى من، من اگر او را مى‏شناختم، تمام عمر، حلقه‏ى غلامى‏اش را به گوشم مى‏انداختم، نه اين‏كه روزى يك ساعت بيايم، بگويم سلام، يك چايى بخورم و بپرسم كارى نداريد، خداحافظ، من هم نشناختمش، اطرافيان هم به چشم فاميل به او نگاه مى‏كردند. در يك سال اخير اتاق شخصى‏اش را ترك كرده بود و روى تخت بود، پيش از آن در اتاق خاصّى به طور مخفى مناجات مى‏كرد، يك روز لاى در باز بود و شنيدم كه مى‏گفت: اى زمانه بگذار اين لحظات هم تمام شود، ما برويم، يك روزى اهل زمان سر و صورت خراش مى‏دهند و فرياد مى‏كنند و نشان ما را مى‏گيرند كه ديگر نيستيم.

ديروز كه وصيّت‏نامه‏اش را براى اجرا باز مى‏كرديم، ديديم هيچ ندارد، فارغ‏البال، نه نگران باغش بود نه ناراحت ماشينش، نه نگران درگيرى ورثه، راحت، وقتى بيست‏وپنج سال قبل مى‏خواست براى من زن بگيرد، پدر زن من يكى از مقلّدينش بود، به او گفت: فلانى به شخصيّت اجتماعى من نگاه نكن، من چيزى براى سيّد حسين نگذاشتم، مى‏خواهى به او زن بدهى، هيچى ندارد، و افتخار مى‏كرد، مى‏گفت: همه‏ى لذّت من اين است كه اگر خدا در روز يك قرص نان به من داد، نصفش را به شش سر عايله دادم و نصف ديگرش را دادم به فقرا.

بارها اهل خانه سر نقّاشى خانه با او درگير بودند كه بابا خانه دود زده، مى‏گفت: خيلى زود، طومار زندگى پيچيده مى‏شود، نمى‏ارزد، يك عمر نماز شب مى‏خواند، ولى كسى صدايش را نمى‏شنيد و متوجّه نمى‏شد، حتّى من كه بعضى شبها در خانه‏ى ايشان بيتوته مى‏كردم. موقعى كه سالم بود روزه مى‏گرفت، بدون اين‏كه به كسى بگويد، وجوهات مى‏آوردند، مى‏لرزيد، يكى از علماى بزرگ كه از دوستان و همكلاسى‏هايش است، خوب است براى او هم يك دعايى بكنيم، مرحوم آيت اللّه سيّد احمد شهرستانى است، به ايشان گفته بود كه فلانى، وجوهاتى كه براى يك آخوند يا يك ملّا يا يك آقا مى‏آيد، آن را مخفى مى‏كند، روز به روز به فقرا مى‏دهد، نبايد همه‏اش را رد كنى، فردا مى‏خواهى چه كنى؟ ايشان پاسخ دادند كه حرف شما درست است، روحانى شناخته شده‏اى كه هر روز درب خانه‏اش را فقرا مى‏زنند و كمك مى‏خواهند، بايد هميشه توى جيبش پول باشد، اگر بگويد ندارم، بد است، ولى آقاى سيّد احمد شهرستانى! با اجل چه‏كنم، مگر من مهمان نيستم؟ اگر مرگ آمد مرا بُرد، اين پولهايى كه در خانه مانده، تكليفش چه مى‏شود، ضمانت اجرائيش، با چه كسى است؟

بارها مى‏شد، برايش وجوهات سنگين مى‏آمد، خدا را شاهد مى‏گيرم، مى‏ديدم كنار سطل آشغال در حياط خلوت، يك پلاستيك مشكى گذاشته، مى‏گفتند: وقتى رفتى اين پلاستيك مشكى را بردار و ببر، تقسيم كن، من به خود مى‏گفتم، حتماً دو كيلو پرتقال است يا چهار كيلو سيب‏زمينى است، برمى‏داشتم، مى‏ديدم همه‏اش هزارى است، پدرش هم مثل خودش بود، من پدربزرگم را در يك مقطعى كه طلبه‏ى ابتدائى بودم و رفتم بروجرد به ياد دارم وقتى وجوهاتى برايش مى‏آمد، سهم گرفتاران و نيازمندان را پرداخت مي‌كرد و سپس اگر مقدار باقيمانده سنگين بود سريع مى‏رفت حوزه‏ى نجف و تقسيم مى‏كرد و برمى‏گشت، اگر نيمه سنگين بود مى‏رفت حوزه‏ى قم و اگر هم سبك‏تر بود حوزه‏ى بروجرد و استان لرستان، بارها مادربزرگم اعتراض مى‏كرد، مى‏گفت بابا آخر ما هم آدم هستيم ما هم حقّى داريم. به اين پسر پيغمبر هم بارها خانواده مى‏گفتند وقتى وجهى مى‏آيد مقدارى را بگذار سهم خانواده، الباقى‏اش را تقسيم كن، شعار فاطمه را مى‏داد، الجّار ثمّ الدّار، در عوض مى‏گفتيم، توكه باب اجابت دارى، براى خودت دعا كن، عين دعاى مادر را مى‏خواند: اللّهُمّ اجعَل وَفاتى سريعا.

ستاره‏ى سِير عرفان عينى بود و تماماً دِين خود را ادا كرد، من در قيامت شهادت مى‏دهم با همه‏ى وجودم. حجّت را بر خانواده و دوستانش تمام كرد، لذا همانطور كه او دفاع كرد بايد دفاع نمود. نيم قرن براى احياى مكتب آل‏اللّه قلم زد، هم مى‏نوشت و هم منتشر مى‏كرد و هم به خرج خود به اقصى نقاط ايران و ديگر كشورها مى‏فرستاد. خيلى از طلبه‏هاى علوم دينى از تعاليم و كتب اين عزيز بهره گرفتند و به جايى رسيدند.

با آنكه مربّى و معلّم من بود، در خلوت و جلوت، مغرورانه به ترويج و تأييد اين پسر بى‏مقدار مى‏پرداخت و بى‏هراس، تبليغ اين ناچيز مى‏كرد تا سرحدّ برافروختگى و فشار درونى، از اين جمله كه در تدريس مى‏گفتم كه سگ امام عصر هستم، به شدّت ناراحت مى‏شد و به خيلى‏ها فرموده بود هربار كه اين حرف را از او مى‏شنوم، كفّاره مى‏دهم، زيرا كه او فرزند شجره‏ى طيّبه است.

امروز كه جوانمردى و ايثار او را در سِير امامان آسمانى به خاطر مى‏آورم، بسى خجل و شرمنده مى‏شوم كه او با آن همه عظمت علمى و عزّت نفسانى و قدرت عبادى، به دستگيرى و حمايت از اين منادى و مبشّر فرهنگ آل‏اللّه مى‏پرداخت و به عشيره و خاندان خود در نحوه‏ى برخورد و ذهنيّت، نسبت به بنده هشدار مى‏داد كه از بازكردن آن ايّام، معذورم و به آلبوم خاطرات وجودى ديگران، اكتفا مى‏نمايم.

در ليالى قدر كه در مسجد نور، برنامه‏ى احيا و توسّل را اداره مى‏كردم، هماهنگ با ما، در تحكيم حبل‏القدر مى‏كوشيد و راه را براى ارتقاى ارواح متوسّل باز مى‏نمود و خدا را گواه مى‏گيرم كه وقتى در تارهاى عنكبوتى نفوس مطروده، گير مى‏كردم و صدايم، محبوس در حدوث لعينه مى‏شد، به ناگاه نيرويى از بيت‏النّورِ آن مرجع مظلوم، به ياريم مى‏آمد و تنفّس تازه را بر حنجره‏ام مى‏رساند.

اين بازمانده‏ى دردمند و شكسته‏بال و فروافتاده در رنجخانه‏ى زمان، هرچه دارد از مكارم و محاسن و محامد، همه را از او دارد و اگر توانسته است رهگشاى طيفى شَود، مرهون حُسن تربيت و كمال معيشت و جمال پرورش اوست، پس با تمام توان به او درود مى‏فرستم.

 

تذكره‏اى ازدلهاى تفتيده:

 - صبيّه‏ى محترمه‏ى مرجع مظلوم، بانوى علويّه، خانم سادات بروجردى نقل مى‏كنند: از آنجايى كه خداوند توفيق زيارت يوميه‏ى مزار ايشان را نصيب من نموده و هر روز ساعتى را كنار مقبره‏ى آن ذخيره‏ى الهى نيايش مي‌كنم و براي مشكل‏داران و دردمندانى كه حضورى و يا تلفنى از تهران و شهرستان و حتّى خارج از كشور به من التماس دعا مى‏گويند، همه را در آن مكان مخصوص اجابت، به خداوند عرضه مى‏دارم و از اينكه نتايج ثمربخش دريافت انرژيهاى آسمانى از آن ذخيره‏ى اهل‏البيت را بالعينه درك مى‏نمايم، احساس دلگرمى مضاعفى در خود مى‏يابم. شبى در خواب ديدم كه طبق روال هميشه مشغول عرض حاجات و درد دل افراد گرفتار به محضر آن مستجاب‏الدّعوه‏ى زمان هستم، نگاه خاصىّ به من كردند و فرمودند: كسانى كه حاجت دارند و براى عرض حال به بارگاه حضرت حق به من پناه مى‏آورند، من بر بالاى كوهى مى‏روم و دستها را رو به آسمان بلند مى‏كنم و براى آنها از خداوند طلب آمرزش و رفع مشكلاتشان را مى‏نمايم، اگر حاجاتشان به صلاحشان باشد، خداوند خواسته‏هايشان را برآورده مى‏كند.

 

 - آقاى عبّاس شبگاهى شبسترى، نويسنده‏ى معاصر كه ده‏ها كتاب در موضوعات مذهبى و تاريخى تأليف نموده‏اند و صاحب اثر ارزشمند "على شاهكار خلقت" هستند، در كتاب گل‏واژه‏هايى از شرح حال آن عالم ربّانى، آورده‏اند: در روز تولّد امام حسين (ع) در سال 1380 به همراه يكى از دوستانم براى عرض تبريك به محضر حضرت آيت‏اللّه العظمى سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى مشرّف شديم و سپس در جمع ارادتمندان بارگاهش كه مقابل منزل ايشان حاضر شده بودند، تكبيرگويان عازم مسجد نور شديم، در بين راه، سه چهار نفر از روبرو به طرف آقا آمدند، در حالى كه بسته‏اى در دست داشتند، وقتى به محضر حضرت آقا رسيدند، بيان كردند كه مقدارى پول آورده‏ايم كه به مصرف برسانيد، ايشان بلادرنگ فرمودند: شما از فلان شهر آمده‏ايد، در آنجا تعداد زيادى مستحق وجود دارد كه بايد اين پولها را بين ايشان تقسيم كنيد! پرسيدند: پس تكليف ما چه مى‏شود؟ فرمودند: اگر احتياج باشد قبض و رسيدى به شما تحويل مى‏دهيم. وقتى وارد مسجد شديم پيش از برگزارى نماز جماعت، عرض كردم آقا، چرا از ايشان وجوهات را قبول نكرديد؟ فرمودند: نيازمندانى در ولايت آنها وجود دارد كه از اينجا مستحقترند.

 

- در ارديبهشت سال 1381 به محضرشان شرفياب شدم، وضع ظاهرى ايشان گوياى كسالت شديد جسمى بود، عرض كردم آقا، براى انجام كارى بايد به خارج بروم، لذا آمده‏ام براى خداحافظى، چشمان زيبايش پر از اشك شد و فرمود: عبّاس، بايد بار سفر را بست و آماده‏ى حركت بود، عرض كردم من فدايت شوم اينگونه فرمايش نكنيد، فرمود: عجب، پس تو از خداوند اجازه‏ى هزاران سال زندگى را گرفته‏اى! عرض كردم آرزو مى‏كنم قبل از شما بروم، لبخندى زدند و فرمودند: عاقبت‌ به خيري مهم است، انشاء الله شفاعت مادرم فاطمه شامل حالت باشد.

 

- ايشان نقل مى‏كند كه دائم به من مى‏فرمودند: عبّاس، خداوند آنهايى كه در دلشان حسد و كينه و بخل نباشد و محبّت سفراي عرشي را داشته باشند، حتماً به بهشت مى‏برد و گناهان صغيره‏ى آنها را به كرمش عفو خواهد نمود.

 

- آقاى اسداللّه نظمى، شاعر و نويسنده‏ى معاصر و مؤلّف كتاب "على ابرمرد خلقت" كه از مريدان با اخلاص حضرت آيت اللّه كاظمينى بروجردى بود و هرهفته به زيارت ايشان مى‏شتافت و كسب فيض مى‏نمود، در مجموعه‏ى خاطرات خود آورده: روزى از آقا خواستم نظر خود را پيرامون شخصيّت مولى‏الموحّدين، اميرالمؤمنين بفرمايند، قطرات اشكى در چشمان حضرت جمع شد و فرمود: شخصيّتى كه مورد مدح خداست و حضرت رسول به وجود آن عشق مى‏ورزد، منِ سيّد چگونه وصف آن على را بگويم كه آيات سوره‏ى هل‏اتى و آياتى در سوره‏ى مائده گوياى عظمت شخصيّت ايشان است.

 

- آقاى نظمى مى‏نويسد: در جلسه‏اى از آقا پرسيدم: آيا شما حضرت ولىّ‏عصر ارواحنا له الفدا را ملاقات مى‏فرماييد؟ آقا عمّامه‏ى خود را برداشتند و به زمين گذاشتند و با چشمانى پر از اشك فرمودند: هر مريدى، عاشق مرادش مى‏باشد، آقا بر همه جا و همه مكان اِشراف دارند.

 

- آقاى نظمى همچنين مى‏نويسد: در جلسه‏اى درخواست كردم، حديثى به من بفرماييد كه دنيا و آخرتم را كفايت كند، فرمودند: اگر چنين نيّت پاكى داشته باشى، عاقبت به خير خواهى شد و سعى كن هميشه قبل از رفع مشكلات خود در حلّ گرفتارى و همّ و غمّ ديگران بكوشى.

 

- در كتاب گل‏واژه‏هايى از شرح حال آن عالم ربّانى آمده: خانم ساناز شريفى كه از ارادتمندان اين خاندان هستند، تعريف مى‏كنند: بعد از عرض هم‏دردى و تسليت به فرزندان آقابزرگ، در رؤيا ديدم كه بيابان بزرگى است و مردم از هر طرف صف بسته‏اند و منتظر اقامه‏ى فريضه‏ى نماز هستند و در اين موقع بلندگو اعلام كرد كه نماز به امامت حضرت آيت اللّه سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى اقامه خواهد شد، ما در صفها ايستاده و منتظر شروع نماز بوديم كه يك دفعه از طرف محراب نورى طلوع كرد و موجودى مانند كبوتر سفيدبال، پَرزنان به سوى آسمان اوج گرفت و همه حيران، اين صحنه را نظاره مى‏كردند، ولى در جاى حضرت آيت‏اللّه، شخصى در محراب تشريف داشتند، دقت بيشترى كردم و ديدم ايشان، فرزند روحانى آقا (آيت‏اللّه آقا سيّد حسين بروجردى) هستند كه به امامت ايشان نماز را برپا كرديم.

 

- آقاي حاج احمد لباف اين سعادت را داشته‏اند كه در تغسيل و آماده‏سازى مكان تدفين پيكر مطهّر ايشان حضور داشته باشند، لحظات آخرى كه ايشان بدن پاك آن ذرارى زهراى مرضيّه را داخل قبر قرار مى‏دادند، مكرّراً فرياد مى‏زدند يا زهراء، بعداً از ايشان علّت آن فريادهاى رسا را پرسيدند، نقل كرد: در آن لحظات، يك‏دفعه احساس كردم كه زير پايم خالى شده و در هوا معلّق شده‏ام، از داخل قبر، دستانى بيرون آمد و صدايى طنين‏انداز شد كه پسرمان را به خودمان تحويل بده، رعشه‏اى تمام وجودم را گرفت و ناخواسته فرياد "يازهرا" را سر دادم.

 

دريچه‏اى به شهرخاطرات:

- از ايشان نقل شده: قبل از عزيمت از نجف به ايران، به حرم مولاى متّقيان، امير مؤمنان (ع) رفتم و توسّلى گرفتم و حالت خوبى به من دست داد، ناگهان ديدم از داخل ضريح سيّدى با ابهّت بيرون آمد و فرمود: چه مى‏خواهى؟ حقير جميع خواسته‏هايم را فراموش نمودم، ليكن با تصرّف ولايةاللّهى امام، به قلبم افتاد كه عرض كنم: آقا از اين تاريكى‏ها مى‏خواهم بگذرم، چراغ مى‏خواهم، بعد از طرح خواسته‏ام، حضرت دست مباركش را به داخل ضريح مطهّر بردند و چراغى روشن به حقير دادند و فرمودند: اين چراغ را بگير، از تاريكى‏ها نجات مى‏يابى، ديگران را نيز از تاريكى‏هاى زمين و زمان برَهان.

ايشان همواره به اين تشرّف مباهات مى‏نمود و افتخار مى‏كرد كه از يداللّه الواسعه، نورالْانوار گرفته‏ام، و با اين نورانيّت ولائى، محراب و منبر مسجد نور را تابش داد و طىّ نيم قرن، طلوعى ديگر به مسلمين بخشيد و سلسله مجلّدات منشورات مقدّس نور را منتشر كرد و اينك از مزار مطهّرش تشعشعات جبروتى به قلوب زائرينش مى‏رسد و چشم‏هاى پاك، چراغ برگرفته از نجف اشرف را مى‏بينند و اشراق مى‏گيرند. آقاي دكتر حسين پايندان اين موضوع را در غالب شعري به تصوير ذهني كشانده‌اند.

 

- در زمان اوّلين توزيع كتاب جواهرالولايه، تعدادى از صاحبان مكاتب انحرافى كه ولايت علوى را برخلاف منافع خويش مى‏ديدند، گفتند: اين كتاب را يكجا به چند برابر قيمتِ تمام شده از شما مى‏خريم شما هم از انتشار مجدّد آن پرهيز كنيد و حتّى بيش از آن هم به شما پول مى‏دهيم، ايشان نه‏تنها قبول نكرد بلكه جواب داد: اين كتاب را براى رضاى خدا و تبليغ اجدادم به طور رايگان در اختيار عموم مردم قرار مى‏دهم، در جواب تهديدات پياپى كه شما را آزار مى‏دهيم و مى‏كشيم، فرمود: هيهات منّا الذّلّة، يك روز آمده‏ايم و يك روز هم مى‏رويم، آنها دست از آزار و اذيت برنداشتند تا آنكه در يك مجلس عزادارى امام حسين كه ايشان به آنجا دعوت شده بود از طريق يكى از عمّال نفوذى خود، به نام "ح.انصاريان" (كه اكنون جزء روحانيون مطرح در حوزه‌ي دين فروشي است) در غذاى ايشان سم ريختند كه باعث بروز بيمارى شديدى در معده و سپس كبد ايشان شد.

وخامت حالشان باعث شد كه پزشكان معالج جلسه‏اى مشترك برگزار كنند كه پس از آن اعلام شد به علّت نفوذ كامل اين سمّ خطرناك به اعضاء بدن، راه جبران عوارض آن وجود نداشته و هر نوع امكان علاجى مردود است، پس از گذشت مدّتى با وجود تحمّل درد و نقاهت شديد در همان حال طبق روال گذشته، در مسجد حاضر مى‏شدند و به ارائه‏ى خدمات به مراجعين اشتغال داشتند، اوضاع برايشان غير قابل تحمّل شده بود، در يك نيمه شب جمعه‏اى كه مشغول مناجات و عبادت بودند، در حالى كه از تمام بدن ضعيفشان عرق مى‏ريخت و در تب شديد فرو رفته بودند و تنفّس به سختى انجام مى‏شد، با تمام وجود به اضطرار رسيدند و عريضه دادند كه خدايا، ديگر اين وضعيّت را نمى‏توانم تحمّل كنم، يا شفايم ده و يا مرا از دنيا ببر، در همان حال و هواى رو به موت، در آن تاريكى نيمه شب، حال خاصي پيدا شد و تمام شواهد و اثرات آن سم از بدنشان محو گرديد و پزشكان معالج را شگفت‏زده كرد!

 

- چنان نفوذى خدا در چشمهايش گذاشته بود كه خيلى‏ها در دهه‏هاى گذشته براى قتلش مى‏آمدند، ولى هيبت صورتش را كه مى‏ديدند، عقب عقب برمى‏گشتند. فرمود: در سالهاى 1361-62، يك‏روز كه براى اداى نماز صبح مى‏رفتم به مسجد نور، در آن تاريكى ديدم يكى دوان‏دوان به جانب من مى‏آيد، يك چيزى هم در دست دارد، چنان باسرعت و شتاب مى‏آمد كه با يك ضربه كارم را تمام مى‏كرد، من‏هم ايستادم و دستم را از زير عبا بيرون آوردم و عصايم را به سمتش گرفتم و به صورتش نگاه مى‏كردم، تا رسيد به من، مكثى كرد و دوباره با همان سرعت برگشت.

 

- هرگاه با افراد مغرض و بدبين مواجه مى‏شد با همه‏ى توان، قلم را بر كاغذ مى‏چرخاند و فرياد را رسا مى‏نمود. در غائله‏هايى كه در طول دهه‏هاى گذشته در ابعاد سياسى، اعتقادى، اجتماعى و صنفى به وقوع مى‏پيوست، همواره پيشقراول نهضت‏هاى جهادى و عقيدتى بود.

 

تأليفات  و  آثار  قلمى:

از كلمات جاودانه‏ى نبوى است كه فرمود: مِدادُالْعُلَماءِ اَفْضَلُ مِنْ دِماءِ الشُّهَداء: مُركّب سياه ايثارگر ميادين فرهنگى، از سرخى خون شهدا در مصاف با منكرين الهى بالاتر است.

ايشان حدود 30 جلد رساله و كتاب به رشته‏ى تحرير آورده‏اند كه تحت عنوان "سلسله منشورات مقدّس نور" در زمان شاه و بعضا اوائل انقلاب چاپ شده‌اند. ناشرين آثار ايشان غالبا براي معرفي مؤلف اثر از اين عبارت استفاده مي‌كردند: "علامه آية الله حاج سيد محمد علي كاظميني بروجردي":

1- نهاية الكلام فى حقّ رسول‏الْاسلام

2- نهاية المقام لِابناء الْامام

3- اعجازشناسى

4- جامع الْاحاديث المنتخب

5 - ناصح الطّالبين

6- مراحل الْآخرة

7- لسان المسلمين

8 - منتخب اللّئالى

9- خلاصة المطالب

10- تنبيه النّاس

11- جواهر الولاية

12- صوت الْولاية

13- معاجز الولاية

14- بازگشت روح

15- مجموعه‏ى دانش

16- گنجينه‏ى معارف

17- فيوضات ربّانى

18- شيعه و ديگران

19- بحثى در اعتقادات

20- تفسير سوره‏ى حمد

21- تفسير سوره‏ى واقعه

22- آسايش‏آوران مقدّس‏ترين داوران

23- پيروزمندان مظلوم جهان

24- اسلام و تشيع

25- مشعلداران جهان

26- عدلگستر جهان

27- رساله قاعده لاضرر

28- رساله‏ى رجال

29- شيعه‏شناسى

30- رساله عمليه

 

منشورات مقدّس نور، از ديدگاه بزرگان:

از مجموعه‏ى اسناد و نامه‏هاى مربوط به تقدير و تشكّر و قدردانى از آثار قلمى و همّت ايشان در ارسال آن تأليفات به مراكز مختلف، صدها نامه و سند از آيات عظام، مراجع تقليد، علما، رؤساى حوزه‏ها، دانشگاهها، كتابخانه‏ها، وعّاظ، مبلّغين مذهبى و ... از مشهد، قم، تهران، تبريز، نيشابور، اصفهان و ديگر شهرهاى داخل و خارج موجود است كه بخش عمده‏اى از آنها در كتب منتشر شده از منشورات مقدّس نور در زمان شاه، چاپ شده است كه به علّت اختصار اين مجموعه، امكان درج آن اسناد و حتّى بيان همه‏ى اسامى وجود ندارد.

ولى آنچه كه اهمّيّت مجاهدات قلمى و علمى ايشان را به اهتزاز در مى‏آورد، آن است كه بسياري از اعاظم فقه و دين، با ابلاغات كتبى و عملى و شفاهى، شخصيّت ايشان را تأييد و آثارشان را گرامى داشته‏اند و به عموم مؤمنين مطالعه‏ى آن تأليفات را توصيه و سفارش نموده‏اند. از جمله:

آيت اللّه العظمى سيّد محسن حكيم از نجف،

آيت اللّه العظمى سيّد ابوالقاسم خوئى از نجف،

آيت اللّه شيخ عبدالحسين فقيهى گيلانى، نماينده‏ى منصوب آيت اللّه العظمى طباطبائى بروجردى در عربستان،

آيت اللّه العظمى سيّد هادى ميلانى و آيت اللّه مصباح، از مشهد (آستان قدس رضوى)،

آيت اللّه العظمى سيّد كاظم شريعتمدارى، مرجع بزرگ شيعه كه بخاطر مخالفت علني و عملي با آقاي خميني، اعتبار فقه اصيل و دين غير استبدادي را جاودانه كرد،

آيت اللّه العظمى سيّد محمّد تقى خوانسارى، كه در زمان جنگ جهانى دوّم، نماز باران خواند و نزول آن باران پربركت، باعث شد بسيارى از افسران متّفقين تحت تأثير قرار گرفته و مسلمان شوند،

آيت اللّه العظمى شيخ عبدالنّبى نجفى عراقى و آيت اللّه العظمى سيّد شهاب‏الدّين مرعشى نجفى و آيت اللّه شيخ محمّد تقى آملى، از قم،

 آيت اللّه سيّد عبدالحسين دستغيب از شيراز،

آيت اللّه العظمى سيّد احمد خوانسارى و آيت اللّه سيّد احمد شهرستانى و آيت اللّه ميرزا زين العابدين سرخه‏اى و آيت اللّه سيّد محمّد بهبهانى و عارف كامل آيت اللّه شيخ على اكبر برهان، از تهران،

خطيب برجسته‏ى عالم اسلام، سلطان الواعظين شيرازى، صاحب كتاب شبهاى پيشاور.

 

- در ابلاغيه‏اى كه از سوى آقا شيخ عبدالنّبى نجفى عراقى و همچنين آقا شيخ محمّد تقى آملى صادر شده بود، چنين آمده است:

جناب مستطاب، عالم فاضل عماد الْاعلام، ذخرالعلماء و نخبة الفقهاء، مروّج الشّريعه، صفوة السّادات، آقاى شريعتمدار، آقا سيّد محمّد على بروجردى كاظمينى ادام اللّه توفيقاته الوليّه كه صاحب تصنيفات عديده مى‏باشند از مطبوع و غير مطبوع، زحمات و رنجى عظيم و خدماتى بزرگ متحمّل شده‏اند، ... پس اميد است كه مؤمنين، قدردانى نمايند و از خداوند عزّ اسمه، خواهانيم كه بر توفيقات ايشان افزوده و اجر دارين عطا فرمايد.

 

- روزى آيت اللّه العظمى آقا سيّد احمد خوانسارى، شخصى را به منزل آيت اللّه كاظمينى بروجردى فرستاد و پيغام داد كه وقتى تعيين شود كه يا من به منزل شما بيايم يا شما به منزل بنده تشريف آوريد. ايشان به منظور حفظ مقام و موقعيّت آقا سيّد احمد خوانسارى، فردا صبح زود جهت ديدار با آن بزرگوار به محل سكونت وى رفت. مرحوم خوانسارى پس از اظهار لطف فراوان گفته بود: من به جهت تقدير و تشكّر و ارجگزارى تأليفات و تصنيفات شما، قصد داشتم شخصاً مراجعه كنم و بگويم كه آثار قلمى شما بي‌نظير مي‌باشد و خدمت بزرگى است به عالم تشيّع و هر كارى كه از من ساخته است، بگوييد تا جهت سهولت و تقويت تلاشهاي شما انجام دهم، ايشان پاسخ داده بودند: بهترين كمك و مساعدت شما همين قدردانى و تشويق و تأييد حقير است و جز اين نيازى ندارم مگر دعا.

 

- شهيد آيت اللّه سيّد عبدالحسين دستغيب كه ده‏ها اثر ارزشمند تأليف نموده‏اند، 30 سال قبل، طىّ نامه‏اى چنين تقدير كرده‏اند: قلم شما بسيار جامع و روان و قابل فهم مى‏باشد و كتابهاى شما از كتابهاى اينجانب خيلى بهتر است.


- براى درك شخصيّت علمى و عملى آيت الله العظمي كاظميني بروجردي، كافيست كه به كتاب "تشيّع علوى و تشيّع صفوى" تأليف دكتر شريعتى بنگريد كه در تحليل هويّت علماى شيعه، علّامه‏ى مجلسى را از قدما و ايشان را از متأخّرين به شهادت گرفته و مورد نقد و بررسى تحقيقى و تاريخى خود قرار مى‏دهد، گرچه ديدگاه او به عنوان يك جامعه شناس بسى تلخ و ثقيل است، امّا حقيقتى را ظاهر مى‏نمايد كه هم وزن علّامه‏ى مجلسى در اين عصر، ايشان مى‏باشد.


- آيات عظام، مرحوم علامه مرعشي نجفي و سيد محمد رضا گلپايگاني و سيد احمد خوانساري، از جمله مراجعي بودند كه در توزيع آثار ايشان به نقاط مختلف كشور اهتمام ورزيدند.


در تلاشيم تا متن آثار قلمي اين مجتهد جامع الشرايط را گردآوري و در همين سايت منتشر كنيم.

 

سروده‌هائي در رثاي ايشان:

سروده‏اى از دكتر حسين پايندان:

السّلام اى يادگار عارفان

السّلام اى ياور صاحب زمان

السّلام اى نايب عام امام

السّلام اى مهربان با خاص و عام

يادگار مادرم زهرا تويى

ما همه چون قطره و دريا تويى

در نجف با زارى و حال خراب

رفته بودى پايبوس بوتراب

آنچنان از دوريش كردى خروش

تا زِ فرط درد و غم رفتى زِ هوش

ناگهان آن جلوه‏ى نور خدا

حيدر كرّار علىّ مرتضى

جلوه‏گر شد با دوصد نور جلى

گفت فرزندم چه خواهى از على؟

عرض كردى اى ولىّ كائنات

علّت غائى جمله ممكنات

گشته تاريكى به چشمم جلوه‏گر

يك چراغى مرحمت كن اى‏پدر

تو پريشان از غم و درد فراق   

داد بر تو مرتضى روشن چراغ

گفت برگير اين تو را كافى بود

تو و اتباع تو را ناجى بود

بعد از آن گشتى مدافع از على

عرضه كردى دين خود را بر ولى

چون‏نمودى‏عرضه‏برصاحب‏زمان 

گشت تأييد امام انس و جان

بعد از آن تأليف كردى سى كتاب

در دفاع از اهل بيت بوتراب

نهضت وهّابيت تا شد عَلم       

رد نمودى گفته‏هاشان با قلم

سيّدا اى زاده‏ى خير النّساء

راكبى بر كشتى خيرالورى

پيش مولى من ندارم آبرو        

با زبان پاك خود او را بگو

غرق درياى گناهم دست گير

هم ذليلم هم مريضم هم اسير

 

 

    سروده‏اى از عبّاس شبگاهى شبسترى:

پريد مرغ محبّت زِ آشيانه برفت

هزار حيف كه آن مرجع يگانه برفت

كه بود عالم خاكى ورا چو زندانى

بسوى خالق خود حجّت زمانه برفت

امام و مجتهد و هم وحيد يگانه‏ى دهر

بلى بسوى خدا صابر فسانه برفت

شكست قامت‏عشق، عشق گشته شرمنده

به پيشگاه خدا او به اين بهانه برفت

ز گلشن گل طاها گلى ز شاخه فتاد

براى ديدن مادر همان شبانه برفت

فراق گل به چمن بلبلان كنند ناله        

هزار حيف كه آن عزّت زمانه برفت

بلى فراق گلى، گلستان كند ويران

صفاى گلشن و گُل شور و شوق خانه برفت

كسى كه در همه عمرش اميد رأفت بود

اميد ما ببريد و از اين ميانه برفت

شده است خون دل از ديدگان من جارى

متين و صابر و صادق ز آشيانه برفت

چه‏گويم از غم هجران چه نالم از غم و درد

صفاى گلشنِ دين نغمه و ترانه برفت

                  

 سروده‏اى از اسداللّه نظمى ايرد موسى:

كمترين وصف تو گويم قلمم عاجز بود

بودى آن جاذبه عشق و رخت نورستان

آيتى بود ز آيات خدا بهر عموم 

من ندانم كه چرا رفتى تو اى گنج نهان

من چسان وصف تو گويم كه نباشم لايق

هرچه وصفت بكنم ذرّه نگنجد به ميان

هر حديثى كه به من گفتى آقا مى‏دانم

درّ بود آن سخنان جارى از آن شهدلبان

هرچه دارم ز تو دارم تويى استاد حقير

جز تو محتاج نباشم به عطاى دگران

بودى از نسل حسين‏زاده‏ى آزاده دين    

زين ‏صفت بودى تو دارا بودى فرياد رسان

تو بودى مرجع دين عاشق و دلدار وحيد

 

عشق تو قلب همه دانى نهانست و عيان

آن سفارش كه نمودى نرود خاطر من

گفتى هر آن بنگر قبل خود حال دگران

گفتى عاشق نشناسد كه سفر كرده‏ى

من همه جا هست ولى فاقد هر كوى و مكان

آيت اللّه بروجردى، بدان زنده‏اى تو

حسن خُلقت همه‏جا ذكر تو هست جمله زبان

 

 سروده‏اى از حاج اسماعيل نظمى ايردموسى:

ماه طلعت روح اطهر حامى قرآن رفت 

آن فقيه و عارف و آن عصمت ايمان رفت

مرگ علم رخنه در اسلام و دين آرد پديد

 

آن زعيم بى‏نظير آن عالم اديان رفت

از رُخ نورانيش عشق ولايت منجلى

كاظمينى‏البروجردى با دلى سوزان رفت

عشق‏مهدى بر دل‏و يابن‏الحسن‏گويان ولى

عالم پاك و منزّه عارى از نقصان رفت

روح پاكش غرق نور در پرتو انوار عشق

در لبش با ذكر مهدى عجّلوا گويان رفت

 

اشعاري نيز از آيت الله سيد حسين كاظميني بروجردي در رثاي پدر، در همين سايت آمده است.

در سالهاي اخير، بسياري از مردم، غروب هر پنجشنبه و جمعه در مسجد نور ميدان خراسان حاضر مي‏شدند و ياد آن فقيه شهيد را زنده نگه مي‌داشتند و تفكرات او را احيا مي‌كردند. حكومت براي به فراموشي سپردن جايگاه اين مكان مقدس، مدتها درب مسجد را قفل زد تا مردم نتوانند مراجعه كنند ولي حمايت مردمي به گونه‏اي بود كه پشت درهاي بسته مسجد، طبق روال مربوطه حاضر مي‌شدند. اين امر منجر به ضرب و شتم و بازداشت زائران ايشان در تابستان و پائيز 1385 (2006) شد. تخريب كامل مقبره و آثار موجود، در پائيز همان سال صورت گرفت، و اين مسجد قديمي به مصادره كامل حكومت درآمد و به پاتوقي براي گروه‌هاي فشار و بسيج تبديل شد. مدتي بعد ادعا كردند كه پيكر ايشان را از قبر خارج كرده و به جاي نامعلومي منتقل نموده‌اند!! اكنون، هيچ اثري از آن مكان در مسجد نور ميدان خراسان وجود ندارد. تمامي اين موارد و بايكوتهاي خبري و تحريف و سانسور و شايعه‌سازي‌هاي رژيم بر عليه خاندان آيت الله كاظميني بروجردي و برگزاري دادگاه بدون وكيل در پشت درهاي بسته، همگي نشان از ترس شديدي است كه حكومت از اسلام اصيل احساس مي‌كند و اينكه نمي‌خواهد مردم با حقايق دين آشنا شوند.